بهار
هنوز تو هیجان تعویض خونه بودم. این که بالاخره از اون آپارتمان 52 متری خلاص شدم و قرار شده بود تو آپارتمانی 30 متر بزرگ تر زندگی کنم، خوشحال بودم. خوشبختانه قرض هام هم به قیمت تحمل بی پولی تو همون بهار تموم شد. اما بیماری مادر مبهوتم کرد، به طوری که حتی تا آخر زمستون راه علاجی براش پیدا نشد.
تابستان
فن اتاق گروه اقتصادی روزنامه شرق جواب نمی داد و هر روز با تحمل کلافگی گرما تند و تند برای صفحه های 12 و 13 می نوشتم. در انتظار خنک شدن هوا بودم که با توقیف شرق تابستون کوف تر از کوفتی شد که بود. حالا کی حال داشت به عروسیه باجناق جان بره!
پاییز
این اولین پاییز واقعی زندگیم بود. چون بر خلاف پاییزهای قبل که از خنک شدن هوا کلی ذوق می کردم، امسال کاملا افسرده بودم. هر چند برای موفقیت روزنامه روزگار جون سختی نشون دادم و به نمایندگی از امیر حسین و در غیاب برخی "همکاران حرفه ای گروه اقتصادی؟!" تا نصفه شب با امیر، بهراد، حمزه، عباس، خاطره، لیلا، بهناز و سام کار کردیم ولی بالاخره پس از 6 شماره انتشار باور کردم که بیکار شدم و تماس های تلفنی دوستان که جویای احوال بودند، بد جور عصبیم می کرد. مخصوصا این سوال که " شرق توقیف شده؟" بگذریم که برخی هم با خوشحالی این سوال رو پرسیدند. اما از آرش حسن نیا و علی میرزاخانی به خاطر ابراز همدردی شون که خیلی به دلم نشست، تشکر می کنم.
زمستان
رفته بودم بندرعباس و مشغول صفحه بندی یک نشریه محلی بودم که تلفنم زنگ زد و یک هفته بعد کارم رو در روزنامه اعتماد شروع کردم. اول و آخرش خیلی سخت بود. تلاش برای بلند کردن روزنامه ای که مرده بود و روزنامه خون ها تکلیفشون رو با لوگوی اعتماد که مدتی هم بود که به طور کامل با درخشش اعتماد ملی محو شده بود، روشن کرده بودند. اما بی دروغ از روز اول امیدوار بودم هر چند که هنوز هم برخی آدم های روزنامه بد فرم تو اعصابم راه می رن. با این حال آخر شاهنامه 85 خیلی خوش شد. روزنامه اعتماد که دیگه پس از 3 ماه، تیراژ و خواننده قابل توجهی پیدا کرده، تونست به همت امیر حسین و بچه ها سالنامه خوبی منتشر کنه و درست بعد 6 ماه انتظار روزنامه شرق رفع توقیف شد.
بهار
من الان در سفرم. واقعا به این سفر برای رفع خستگی احتیاج داشتم. حداقل 3 ماه بود که یک روز هم مرخصی و تعطیلی نداشتم. لابد یک ماه، بعد از بازگشت از سفر روزنامه شرق منتشر می شه و گروه اقتصادی روزنامه در گرماگرم کار تو فکر بازسازی وبلاگ گلشهره که سال پیش همین موقع ها راه انداخت. اما عباس یادآروی می کنه که مهلت دو ماهه شورای امنیت رو به اتمامه.
تابستان
باز هم دارم از گرمای اتاق رو به آفتاب بخش اقتصادی می نالم. در ضمن دولت نهم داره دو ساله می شه و بازار گزارش عملکرد نویسی دو ساله دولت گرمه. اما مگه این پیک ها که را به راه غذا برای مهرجو میارن، امون می دن که آدم کمی تمرکز کنه.
پاییز
دیگه وقتشه که یک ارزیابی از عملکرد اعضای تازه جذب شده گروه انجام بشه. فصل نقل و انتقال خبرنگارها هم شروع شده. آخر های فصل، سقوط بورس تهران هم سه ساله می شه.
زمستان
تا چشم به هم می زنی، نوبت تهیه مطالب سالنامه فرا می رسه ولی امسال چقدر با جون و دل همه کمک می کنند. برخلاف پارسال دیگه خیلی کسی ما چند نفری رو که رفته بودیم اعتماد، شماتت نمی کنه و دوباره همه باور کردند که کار ما روزنامه نگاریه تا ابد و در هر جا! یادش به خیر روزنامه اعتماد! حالا که سال 85 رو مرور می کنم، به این نتیجه می رسم که خوش شانس ترین آدم سال بهروز بهزادی، سردبیر سابق روزنامه اعتماد بود.