تبليغاتX
1984

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

نیما(دوستم که خیلی دوستش دارم): نمی دونی چه روزهایی پشت شیشه قصابی اصغرآقا وایستادم و ساتوری کردن گوسفندها رو نگاه کردم. از دو سال پیش این حس لذت از تیکه تیکه کردن گوشت یکهو بهم دست داد. الان هم از شاگرد قصاب بودن خیلی راضیم. فرقی هم نمی کنه که شاگرد اصغرآقا بمونم یا پیش اکبرآقا باشم. می گم کاش این مدال های المپیاد حالا که قیمت طلا خورده به سقف، ارزشی پیدا می کرد و می شد با پولش یه مغاره قصابی باز کرد. اونم مغازه ای که با چرت و پرت هایی که تا قبل از انصراف تو کلاس های مهندسی عمران دانشگاه صنعتی اصفهان یاد گرفتم، می ساختم...  

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

در مورد این عکس باهاتون موافقم ولی دوستم کمتر کت سبز رو با پیراهن طوسی ست می کنه و موهاش رو بد شونه می کنه تا کم پشتی پشت سرش همراه با دهن بازش مثل یک بد تیپی که یه روز بیشتره که صورتش رو نتراشیده جلوه کنه. خلاصه این که محمد طاهری خوش تیپه و چون محو یه شخصیت معروف شده مثل مردم سفر استانی دیده٬ به هم ریخته. البته قصدم انتقاد تلویحی از سفرهای استانی نبود چون شعورم در سطح بز ...   

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

با گذشت چهار سال هنوز عاشق اين گزارش تحقيقي در مورد تاريخچه تشكيل سنديكا در ايران و تغيير مسير آن به سمت تشكيل شوراي هاي اسلامي كار هستم. گزارشي كه 2 هفته مستمر براش وقت صرف كردم. اين گزارش رو  آذرماه سال 82، محمد عطريانفر قدري مورد  حذف قرار داد تا قابل چاپ و غير شكايت خور بشه. افسوس كه متن سانسور نشده اش رو ندارم. ولي جا داره از سحر نمازيخواه و محمد طاهري كه حمايت كردند تا اين مطلب چاپ بشه تشكر كنم. چه تیتر خوبی سحر نمازیخواه برای قسمت اولش زده بود و چه عکس توپی محمد طاهری براش انتخاب کرده. محض تعريف از خود هم اضافه كنم كه بخشي از اطلاعات اين گزارش براي اول بار منتشر شد و به همين دليل هنوز هم لينكش در بسياري از سايت هاي كارگري موجوده ولي چون همه فيلتر شدن لينك نكردم٬ مجموع سه قسمت این گزارش به این شرحه:  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

هی با دو ساعدش سعی می کنه با فشار به چربی های انبوه شده بر روی زائده استخوانی دو طرف کمرش شلوارش رو کمی بالا بکشه و شونه ای بالا بندازه. می گن این تیک عصبیشه. شاید اگه یه بار در آینه می دید که پاچه های شلوارش همیشه حتی کوتاه تر از قوزک پاهاشن اینقدر برای پاپتی نشون دادن ظاهرش تیک نمی زد. یکی نیست بهش بگه مرد حسابی فرق موهات رو اگه از سمت راست سرت باز کنی دیگه لازم نیست برای بالا کشیدن انهنای جلوی موهای چربت از جلو چشمت هی نخ سیگارت رو از لای انگشتای دست چپت، بگیری میون انگشت شست و اشاره دست راستت و زرتی هم دستت بخوره به در و دیوار و میز و خیلی چیزهای دیگه از جمله دست چپت که مثل یه آلت براشینگ پایین می یاد و آتیش سیگارت بیفته، بعد هم مجبور بشی مثل زر کش ها پک های لپ گودانداز به سیگار نصفه و نیمه ات بزنی. اما متاسفانه بعد از تکرار میخ گونه این صحنه روی اعصابم، این بار خودم فهمیدم که اینم یه تیکشه. دیگه وقتی احساساتی می شه و شروع می کنه به آویزون شدن از گردن صفحه بند، به تنگ میام و زود صندلی چرخداری رو به کنار پاش می زنم تا شاید بشینه و تیک هاش آروم بگیره. اما مصحح هفته نامه که در نوبت تصحیح صفحه اجتماعیه زود می شینه رو صندلی تا نمی دونم یادآوری کنه سنی ازش گذشته یا این که به من بفهمونه همین یه صفحه اقتصادی که داره بسته می شه فعلا برای اعصاب هفت پشتش کافیه چون بلافاصه بهش می گه :" جوون! به جای کمربند دوبندی ببند. موهات رو هم همیشه کوتاه نگه دار." دو تا دستاش رو حلقه می کنه دور سینه پیرمرد و می گه:" مخلصتم که اینقدر به فکر خوش تیپیه منی، ما به همین حد خوش تیپی راضی ایم. حاجی!"

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

شاگرد مکتب ننشسته استاد، همچنان انتقاد می کرد، آخر سر این مطلب رو(در پاسخ به مطلبم که در تاريخ 5 بهمن 82 در روزنامه ي ياس نو چاپ شده بود) پیش روش گذاشتم با عرض معذرت از این که اصل مطلب رو که حدود 4 سال پیش نوشته بودم، ندارم ولی در معرض فحش دو طرف قرار گرفتن جالبه...

نقد حسین اکبری با عنوان" تزریق نئولیبرالیسم به کارگران"  بر مطلبم:" اعتصاب برای خصوصی سازی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

نمايشگاه چهاردهم مطبوعات هم از امروز شروع شده و امسال قراره كه در غرفه جديدي حاضر بشم. همه چهارده نمايشگاه پيش رو در مطبوعات نبودم ولي خوشحالم كه تحت تاثير جا به جايي هاي ناگزير شغل خبرنگاري، امسال در غرفه بزرگ و شيك روزنامه همشهري حاضر مي شم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

روزنامه نگاري موفق با الگوي ٬بهروز بهزادي، فقط با يك کلیک!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

" یادش به خیر روز اولی که رفتم روزنامه اعتماد تا با استاد بهروز بهزادی برای شروع کار صحبت کنم٬ اون هم در اتاقی که خاک گرفته و متروک که به هیچ وجه لایق او نبود٬ بی مقدمه گفت که من دیگه در آستانه بازنشستگی هستم ولی دوست دارم در دوران اوج روزنامه خداحافظی کنم. " بی اختیار این خاطره بلافاصله پس از خوندن این خبر در ذهنم مرور شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

متاسفانه معجزه اي رخ نداد و  محمد جواد، فرزند جوان علي ربيعي، پس از دو هفته كه در پي سانحه رانندگي در حالت اغماء بود، در گذشت. خدا رحمتش كنه! يادم هست كه آخرين براي كه با او صحبت كردم، حدود 3 ماه پيش، شب چاپ گفت و گوي علي ربيعي بود كه براي روزنامه شرق گرفته بودم. تلاش سردبير روزنامه بر اين بود كه عكس بهتري از علي ربيعي گرفته بشه و ايشان چون در جلسه بودند، تلفن همراهشون رو جواب نمي دادند، تا اين كه با محمد جواد تماس گرفتم و او يك ساعتي تلاش كرد تا مشكل عكس حل شد.

چون پول درج آگهي نداشتم از طريق اين وبلاگ صميمانه خدمت علي و صالح ربيعي اين ضايعه رو تسليت مي گم.  

مجلس ختم: فردا(یکشنبه) از ساعت ۱۳:۳۰ تا ۱۵ مسجد میدون کاج سعادت آباد.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

دلخوري ها كم نيست. راستش هنوز برام سخته كه حرف هايي رو كه از ... و ... شنيدم، باور كنم. اما حسن شنيدن اين حرف ها، بسته شدن پرونده بازگشت دوباره به روزنامه اعتماد و به دست آوردن تصوير واقعي از دو پيشكسوتي كه ادعاي سلامت كاري و كار صادقانه بود. نمي دونم به دليل اين دلخوري ها بود يا نه ولي يه جوري در مسير ورود به تجربه رسانه اي جديدي قرار گرفتم. كار در راديو رو دوست دارم و از هفته بعد قراره كه كار جدي بشه....    

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

" اقتصاددانان آقای مهندس آمدند" عنوان گزارشی است  در مورد شخصیت شناسی تازه وارد های بانک مرکزی٬ بهمنی٬ پاشایی فام و قضاوی که در شماره امروز هفته نامه رویداد چاپ شده. از آقای قضاوی به خاطر این که پاسخ پست الکترونیکی من رو داد سپاسگذارم ولی کاش چند ساعتی زودتر جواب می داد تا اطلاعات ذی قیمتی که برام فرستاده رو استفاده می کردم. از سر احساس دوست دارم بنویسم که امیدوارم این گزارش آخرین مطلب من در روزنامه اعتماد باشه. دلیلش رو به زودی می نویسم. اما متن گزارش چاپ شده:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

دو روز پیش به لطف تاخیر در آماده شدن عکس یکی از دوستان، توفیقی شد تا برای وقت گذرونی یک ربعی در یه کتاب فروشی قدم بزنیم. قدم زدن همانا و یک ربع بعد یک هزاری فقط ته جیب موندن همانا. حالا که داستان کوتاه " وعده دیدار جوجو جستو" رو که می خوندم، سری به سال انتشار و تیراژ کتاب زدم. این مجموعه داستان " بهرام صادقی" 3 سال پیش منتشر شده و با وجود تیراژ 2 هزارتایی هنوز چند تایی از اون داخل قفسه کتاب فروشی برج سایه خاک می خورد. لابد در کتاب فروشی های دیگه هم همین وضع برقراره. اون هم مجموعه داستان بهترین داستان کوتاه نویس معاصر ایران که با تبلیغ " مجموعه داستان منتشر نشده بهرام صادقی" چاپ شده. قیمت هم فقط هزار تومان. یعنی ما در 3 سال گذشته 2 هزار نفر کتاب خون علاقمند به داستان خوب که یه هزار تومانی ته جیبشون برای خرید کتاب باقی مونده باشه نداشتیم؟

خدا رحمت کنه قیصر امین پور رو و یاد دفاعش از محسن مخلباف در مقابل نقد های کیهان به خیر. کاش افتخار شعر بعد از انقلاب اینقدر با تواضع در عزلت و فقر لحظه عزیمتش ناگزیر نمی شد:  

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

منبع: مجموعه شعرهای 80 تا 85 او با عنوان " دستور زبان عشق " چاپ اول 1386. قیمت فقط 1300 تومان، تیراژ 3300.

یعنی مجموعه شعر زنده یاد امین پور تا 5 سال دیگه فروش می ره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

" خنگ شاگرد در مراجعه است" به گواه این مصرع من دارم خنگ می شم. یا بهتر بگم خنگی بد جوری می خواد بهم غلبه کنه. دو هفته ایه که صبح تا شب در ذهنم با این مصرع کلنجار می رم. هر چند که تجربه هم یادآوری می کنه که مراجعه من جز تحمیل خنگی حاصلی برام نداره. ولی متاسفانه مصرع دیگری از این شعر تاکید می کنه که حتی " عشق در مراجعه است" یعنی بازم خنگی!
هیچ فکر نمی کردم یه روزی اینقدر در مورد این که روزی نسبت به تجربه ای که سال گذشته همین روزها شروع کردم، و تا همین دو هفته پیش بهش افتخار می کردم، بدبین بشم و با خودم بگم که کاش اصلا شروع نشده بود. تجربه ای که حالا تکرارش من رو با حس خیانت به رفاقت مواجه کرده. تکراری که داره بهم تحمیل می شه. یا حداقل دوست دارم به حساب تحمیل بذارمش.

هی بهشون می گم من که اصراری به برگشتن ندارم ولی خودمونیم محکم این جمله رو نگفتم.

به هر حال حق منه که تحولی رو که درش نقش داشتم دوباره تجربه کنم.

قرار رو که گذاشتم تا همین امروز صحبت های نهایی رو انجام بدم. هر چند که تا حالا همه چی رو معلق نگه داشتم تا شاید معجزه ای اتفاق بیفته. کاش حدس دیروز بعد از ظهر درست بود و همه چی علیه من رخ داده بود. ولی اعتراف می کنم که اگه رخ داده بود دمق می شدم. اما این دمق شدن به این که از آشوب فکری دو هفته ای رها بشم نمی ارزید؟

اصلا همش تقصیر بی پولیه. یعنی رفع بی پولی ارزشش رو داره که سابقه خودم رو خراب کنم؟ از کجا معلوم که خراب بشه؟ خب، اون انرژی سال گذشته رو ندارم و دیگه طاقت کار با حاشیه رو ندارم. اینا همش حرفه، تو بخوای می تونی. شاید، ولی آیا من حق دارم در این اوضاع بد کاری دوستام دو کاره باشم؟ بر فرض که نخوای دو کاره باشی، مگه این کار گیر همون دوستات میاد؟ یادته؟ استاد مسعودی می گفت:" بوی سرب روزنامه آدم رو معتاد می کنه."؟ الان که روزنامه ها بوی سرب نمی ده؟ خنگ شاگرد! این تمثیله، یعنی این که تو طاقت این که نباشی رو دیگه نداری. پس بهتره به جای تقویت حس تنبلی به خودت انرژی بدی برای تکرار موفق تره یک تجربه خوب.

با همه این حرفا دل برگشتن ندارم. اصلا فکر کردی اگه برگردی خیلی ها فکر می کنن چشت مونده بود اونجا؟ خودت هم می دونی که اینجوری نبوده.

ولی خیلی سخته خنگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

(سه، چهار هفته پیش، کوچه روزنامه همشهری، صدای پای کسی از پشت سر نزدیک میشه)

-          سلام آقای حق! تشریف می برید منزل؟

-          سلام آقای ...! بله.

-          شما هم مثل من بی وسیله می یاید سر کار؟

-          بله.

-          راستی چرا این مطلب رو برای جشنواره فرستادید؟

-          جشنواره؟ کدوم جشنواره؟!

-          جشنواره مطبوعات، آخه مطلبتون انتقادیه، راجع به سهام عدالت، خب بعیده که مطالب انتقادی انتخاب شن.

-          اما من که در جشنواره مطبوعات شرکت نکردم...

-          بله، ولی چون استقبال کم بوده ما چند وقتی می شه که روزنامه ها رو می خونیم و مطالب بچه ها رو گزینش می کنیم و شرکت می دیم.

-          اما این مطلب من تازه چاپ شده و فکر کنم مهلت شرکت در جشنواره تموم شده باشه

-          مهم نیست، من عضو یکی از کمیته های جشنواره مطبوعات وزارت ارشاد هستم، اگه مطلب خوبی داری که شانس برنده شدن داره و انتقادی هم نیست تا آخر هفته بیار که من شرکت بدم...

( اتوبوس شرکت واحد که به ایستگاه تندیس نزیک می شه با عجله خداحافظی می کنه و می ره.)

هنوز در شوک حرف هاش و سرنوشت غم انگیز جشنواره مطبوعات بودم که آرش زنگ زد. ماجرا رو براش تعریف کردم، کلی از سر استیصال خندیدیم به این که چه هنری برای به گند کشیدن جشنواره مطبوعات به خرج داده اند. بعد هم گمانه زنی کردیم که احتمالا مسعود بهنود هم برای حفظ ژست آزادی منتقد و گزینش حرفه ای آثار یکی از برندگان بخش یادداشت باشه، اون هم برای یادداشت آخرش در شرق توقیف شده ....  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

معمولا هراز چند گاهي با افت انر‍ژي رو به رو مي‌شدم و دو، سه روزه رفع مي‌شد ولي اين بار حداقل يك هفته‌اي مي‌شه كه باطريم تموم شده و هر قدر هم كه مي‌خوابم شارژ نمي شه. تقريبا روزي 14 ساعت خوابم ولي بيدار كه مي‌شم باز هم خوابم مياد و نه حوصله خوندن و نوشتن و نه حوصله گوش‌كردن و نه حوصله ... خلاصه حوصله هيچي رو ندارم حتي كار كردن كه حداقل مي‌تونه بي پولي چند ماهم رو رفع كنه. ديگه دارم متقاعد مي شم كه هر چه زودتر سراغ يه روانپزشك برم ولي دوستم اسي بهم مي‌خنده و مي‌گه از تو بعيده بخواي سراغ اين جور قرتي بازي ها بري. بد هم نمي‌گه چون طول درمان رواني طولاني تر از اونيه كه اميد به زندگي من بهش قد بده...

در پايان از تمام دوستاني كه تلفن، پيامك، پيام الكترونيكي آنها بي‌جواب مونده عذر مي خوام به اميد نصب باطري آلكالاين!

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

چند فرضيه در مورد پست قبلي:

1-      اين كه اكثريت بالاي منتقدان بي نام كامنت گذاشته اند مي تواند حاكي از سست بودن پايه هاي استدلالي آنها و واقف بودن آنها در خويشتن خود به ظلمي كه روا شده و مي شود، باشد.

2-      اين كه رديابي اكثر كامنت هاي بي نام و نشان موافق آرش از مركزيت واحدي گذاشته شده، مي تواند نشان دهنده امنيت شغلي پايين خبرنگاران اين روزنامه باشد كه ترجيح مي دهند در دفاع از همكارشان بي نام كامنت بگذارند يا با نام جعلي مديران خود را نقد كنند.

3-      اين كه برخي كامنت گذاران با پشتكار بالا تلاش مي كنند تا بحث را از اصل صنفي بودن دور كنند و آن را به ابتذال بكشند، مي تواند مبتذل بودن خود آنها را و سطح شعور پايينشان را از يك حداقل آزادي بيان كه در فضاي وبلاگي وجود دارد، نشان دهد.

4-      اين كه بحث به كامنت گذاري با نام جعلي و درج فحش مستقيم و طرح مباحث خصوصي افراد پيش رفته مي تواند گوياي اين مهم باشد كه منتقدان علاقه دروني خاصي به محدود كردن كامنت گذاري ها دارند كه در بعد كلان تر نشان دهنده اشتياق آنها به جريان محدود و يك سويه اطلاع رساني است.

5-      اين كه مخاطبان پست قبلي تا اين حد برآشفته اند، مي تواند نشان دهنده ظرفيت پايين آنها حتي در خواندن انتقادي در يك وبلاگ شخصي باشد. حال آن كه خود را از تندترين منتقدان دولت نهم مي دانند و از برآشفتگي دولت انتقاد مي كنند.

6-      اين كه برخي با حروف شكلك درآورده اند مي تواند حاكي از بي عرضگي من خبرنگار و بي توجهي هم صنفي هايم در پي گيري حقوق مان باشد.

7-      اين كه شكاف آمار بازديد كنندگان و نمايش صفحه پست قبلي لحظه به لحظه افزايش يافته مي تواند گوياي اين امر باشد كه صفحه فقط Refresh مي شود تا تفريح كامنت خواني را ترجيح داده ايم و لحظه اي به اين موضوع فكر نكرده ايم كه كارد به استخوان رسيده و اگر با آرش چنين برخوردي مي شود، آينده صنفي بقيه از تيرگي هم گذشته است.

8-      بند بالا اين فرضيه را هم در بردارد كه مخاطبان پست قبلي سخت نگران اند و ....

و توصیه دوست بزرگوارم که اجرا کردم:

عبدالرضا تاجیک: دوستان عزیز در این قضیه بهتر است بجای توهین به یکدیگر به اصل بی سازمانی حرفه روزنامه نگاری در ایران پرداخته شود لذا از همه دوستانم تقاضا می کنم منتظر گزارش آرش حسن نیا باشند تا پس از آن نظرشان را بصورت اصولی بیان کنند. همچنین قرار است تعدادی از روزنامه نگاران بیانیه ای در این مورد منتشر کنند. از دوستم علی حق می خواهم تا انتشار گزارش آرش از ادامه انتشار کامنت های پست قبلی خودداری کند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط علی حق  |