تبليغاتX
1984

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

یاد ذوق كردن امروز هیراد كه می افتم خواندن این خبر  طعم تلخ تری پیدا می كند. بچه های آریا از امروز استارت كار ور زده بودند تا از روز پنج شنبه روزنامه ای، خاطره آور روزهای رونق مطبوعات، دوباره روی كیوسك بیاید. هیراد امروز كلی از طرح صفحه های آریا كه نوآوری های خاص خودش راداشت تعریف می كرد و عجله داشت تا هر چه زودتر به دفتر آریا برسد. نمی دانم چه حسی بود كه از صبح دوست داشتم سری به آریا بزنم٬ جایی که هنوز بوی شرق می دهد. نمی دانم تا چه حد می شود قانونمداری ارشاد را باور كرد آن هم زمانی كه همكارانم با نقض اساسی ترین حقوقشان، حق اشتغال ندارند و همچنان باید با بیكاری طولانی سر كنند. سالی که با رفع توقیف شرق شروع شد حالا با توقیف سه باره شرق٬ هم میهن و آریا بدجوری رو سیاهیش به ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

همه چي خوبه؟

به تو چه؟

آدم مي شي آخرش؟

خفه بابا، كي از آدميت حرف مي زنه

قيافه ... پيچ شدت يادم مياد، خندم مي گيره

كل مطبوعات هر روز دارن به تو مي خندن تو هم به من بخند

باز چي شد؟ من اگه قراره بخندم، به خودم مي خندم. بعدشم گريه. چون تو سخنگوي مطبوعات شدي.

به خبرچيني مطبوعات شرف داره

تا خبرش چي باشه. من نمي دونم چرا هر چي خبره به تو مي رسه. حتما ... مي خاره كه خاله زنك ها دورت مي كنن. چرا كسي به من چيزي نمي گه؟

چون تو خودت رو به ... زدي

به درك كه كي چي مي گه. فقط جون مادرت از ما بكش بيرون. مي يام پيشت برات اهميت نداره. اون وقت يكي ... زيادي مي خوره جدي مي گيري. من ديگه چي كار كنم.

...

من ... هستم. تا حالا شده من از چيزي شكايت كنم؟ يعتي تو كم من رو نواختي؟ كم بی انصافي كردي؟ من چيزي نگفتم. اما تو تا كسي ... مي خوره سريع شك مي كني.

چون ديگه به راست بودن حرفات اطمينان ندارم.

هر چي دلت مي خواد مي گي. شوخي هاي احمقانه مي كني. گوش به حرف همه مي دي. من چي بگم. مي خواي ديگه قطع رابطه كنيم؟

OK

تو قراره با حرف هاي من چي كار كني؟ معامله كني؟ نكن. كار كني؟ نكن. اسم اين رابطه رفاقت نيست. به درك. من راه خودم، تو راه خودت. هر چي خواستي بگو. به تخمم.

معلومه كه مدعيه ليبراليسم رفاقت سرش نمي شه و حرف زدنش هم با انگيزه كار كردن و معامله است، فقط راستگو باش.

من ازت بدي نديدم به چند دليل:1. دوستت داشتم.2. دغدغه داشتي، بهت احترام گذاشتم.3. نخواستم رابطه خراب شه. تو با يه حرف به هم مي ريزي مرد. چي شده

 حاشيه درست كردنت، تخريب آدم ها، خسته ام كرده، پاچه خواري راه پيشرفت نيست

 من ربطي بين ليبراليسم و من و تو نمي بينم. من چه به ليبراليسم؟ اصلا در مقام دفاع نيستم چون سوادش و حالشو ندارم. رابطه 2 نفر آدم چه ربطي به اين ... ها داره؟

پس چرا با انگ چپ زدن به زعم خودت مي خواي همكارات رو كنار بزني؟

در ضمن ... گفتن همه چي رو دارم و به وكيل نياز ندارم كه از طرف من ... زيادي بخورن و تو رو عصباني كنن.

...

قاطي نكن. به مجموعه اتهاماتت پاچه خواري رو هم اضافه كردي. پاچه خواري كي؟

اينقدر خودت رو به نفهمي نزن

 ...

حالا برو وبلاگم رو ببین

چشم استاد

 

* متن بالا مجموعه پيامك بازی آن لاین امروز من و يك چهره معروف است كه با پيامك ايشان شروع شده و با پاسخ هاي من ادامه يافته. بخشي از متن به دليل آن چه كلمات غير اخلاقي خطاب مي شود، با سه نقطه آمده است.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

وارد تحریریه اعتماد ملی که می شدم، اولین سلام و آخرین خداحافظی با مهران بود. گریزی از این نبود، هر چند که گاه با بدجنسی سعی می کردم سر شلوغش را بهانه کنم و زودتر به میز آرش برسم. اولین دیدار که نه، اولین هم مصاحبتی ام با او در روزنامه وقایع اتفاقیه بود. روز اول بیکاریمان با محمد طاهری، سری به آرش زدیم که سر ظهر بود و مهران قیمه اش را با ما تقسیم کرد. بعدها سعی کرد غم بی پولی ام را با دعوت به کار در سایت آفتاب به فراموشی سپرم. به ایوان ساختمان سایت رفتیم، سیگاری و کوتاه سخن از او که مثل همیشه که کار را ساده می انگاشت و هی شوخی می کرد تا خجالتش از این که مجبور بود نقش رئیس را بازی کند، خیلی تابلو نشود. در آن دوران کوتاه از چرت ترین خبرهام هم تعریف می کرد. در شرق هم همکار بودیم و... مهران همیشه برای من سمبل یک مترجم حرفه ای خواهد بود، یک مترجم مولف، ...

انسانی تا آن حد بزرگ که الان که من در موردش می نویسم، حتما جزو آخرین دوستان بیشمارش هستم که می نویسم. فقدانش سال تیره مطبوعات را برای همیشه در ذهنم حک کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

هر چی فکر می کنم، یه پنج، شش سالی کم میارم. کاش 25 یا 24 ساله بودم ولی 5 ماهی می شه که وارد 30 سالگی شدم و این عدد لعنتی مثل خوره به جونم افتاده. خیلی که می خوام خوشبین باشم، نمی فهمم بعد از 25 سالگی چی کار کردم. 5 سالی که هیچی ازش یه یادم نمی یاد جز خرکاری برای پول. یادش به خیر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

دوست من که لطف کردی و برام کامنت گذاشتی:

بگذریم از حاشیه هایی که تنها عمقشون کشوندن ما به یک تنبلی به ظاهر ایدئولوژیکه. اصالت با کار کردنه. این مهمترین آموزه قابل اتکای من از چپه. اگه دوست منی کمکم کن تا صفحه اقتصادیه روزنامه عصری که در راهه رو خوب ببندم.

قصدم نفی باورهات نیست اما باوری که من و تو رو به توجیه تنبلی سوق بده، حداقل برای من ارزش نداره.

بذار به حساب غرورم اما امثال سوژه پست پایینی، بزرگی شون رو از امثال من می گیرن، من با گیر دادن این ها بزرگ نمی شم چون بیش از اون بزرگم که مستاصل ....

بهم حق بده که وارد این مجادلات وقت تلف کنی نشم و جواب طولانی به کامنت هات ندم. چون باید کار کرد و وقت تنگه. برای سلامتی محمد ستاریفر که چند روزیه رو تخت بیمارستانه دعا کن چون با ارزش تر از این انگ زنی ها و متهم کردن های ....

خواهش می کنم سعی نکن من رو هم مثل خودت خسته و تنبل کنی. به جای این حرف ها این مطلب رو بخون٬ کلیک کن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

ديگه از اين وضع خسته شدم: از اين كه حتي بايد هزينه خبر نادرستي كه در روزنامه "عصر اقتصاد" چاپ مي شه رو هم بايد بدم، مات و مبهوت موندم.

قضيه اينه كه مدير مسوول روزنامه فوق از طريق پسرش پيغام داد كه اگه هم مي خواي مظاهري رو بزني حداقل مطلب موثق بنويس و ما رو در دردسر نندازد!

قضيه قضيه هم اينه كه ظاهرا سايتي وابسته به وزارت مسكن خبري از قول مهندس مظاهري منتشر مي كنه مبني بر استعفاي زود هنگام ايشون. بعد هم روزنامه عصر اقتصاد اين خبر رو با تيتر درشت كار مي كنه و بعدترش، مهندس مظاهري با مدير مسوول روزنامه تماس مي گيره و مي گه كه خبر رو از كجا آوردين و مدير مسوول هم جواب مي ده كه از سايت فلان. جناب مهندس هم مي گن كه علي حق اونجا كار مي كنه و اين خبرهاي كذب رو درباره من كار مي كنه و اين آدم ....

آقاي مهندس باور كن من رو با يكي ديگه اشتباه گرفتي چون در طول 3 سال گذشته هر چي كه در مورد من گفتي از اقامت در خارج از كشور و دريافت پول كلان از جبهه مشاركت گرفته تا فلان و فلان و ... و كار در سايت وزارت مسكن همه و همه اشتباه بوده، اين همه اطلاعات غلط نگرانم كرده كه نكنه اطلاعات منتشر شده توسط بانك مركزي هم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

چهار، پنج ساعتی می شه دارم سعی می کنم صمیمی ترین دوستم رو در کت و شلوار دامادی تصور کنم، نمی شه. آخرش مجبور می شم به همون تصویر مبهمی که از خواب عروسیش از یک ماه پیش در ذهنم مونده اکتفا کنم. البته باید کمی دیگه به این انتظار 6 ساله فرصت داد تا عروسی راس راسکی برسه. لابد بعد از محرم و صفر!

وای که شب خواستگاری آدم چه حس عجیبی داره! سیگار پشت سیگار لابد! من که بدجور نگرانم که از دستش بدم! تو رو به خدا فراموشم نکن! تو رو به خدا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

چه لذتی داره وقتی که دعای نطلبیده شامل حال آدم بشه اونم درست وقتی که سخت بهش نیاز داری. امشب حسین عبده تبریزی با ارسال یه پیامک این لذت رو بهم چشوند:

                                                                 "I am in mekka praying for you and Iran"

دکتر از این که به یاد من هم بودی ممنونم و برای همیشه مدیون سعادتی که بهم تقدیم کردی هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط علی حق  |