تبليغاتX
1984

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

مرو ای دوست، مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو، به گل روی تو

مرو ای دوست، بنشین با من و دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من؟

تو که خاموشی، بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو؟

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

با تو ویرانی، خاموشی، کوهم اگر چه کنم با غم تو؟

چه کنم با دل تنها، چه کنم با غم دل؟

چه کنم با این غم، دل من ای دل من؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

3، 2، 1 ... بالاخره چراغ سبز می شه. می خوام راه بیفتم که دنده رو در دستم بازی می دم تا تاکسی جلویی که راهنما زده تغییر لاین بده. آروم در همون لاین اول حرکت می کنم. هوا گرمه و از بس در ترافیک بودم، آمپیر آب ماشین تند و تند بالا می ره، ناچار کولر رو خاموش می کنم و شیشه های ماشین رو تا ته پایین می دم. همین موقع پیرمردی که عصا به دست کنار خیابون ایستاده، در واکنش به بوق من که می خوام کنار تر بایسته، می گه :" دربست." ترمز می کنم. جلوتر میاد و می گه :" جنت آباد جوون." با سر اشاره می کنم که سوار بشه. در رو که می بنده، راهنما می زنم تا به لاین سبقت  برم. حالا مگه کسی بهم راه می ده. به قیمت شنیدن چند تا فحش نامفهوم بالاخره به لاین 3 می رم و به قول معروف گازشو می گیرم. پیر مرد که مضطرب هی به چپ و راستش نگاه می کنه و عصاش رو دست به دست می کنه و لابد خدا خدا می کرده که یه کنترل نامحسوس پیدا بشه و مانع لایی کشیدن من بشه، بلاخره قفل سکوت رو می شکنه و تا می گه:" جوون ..." حرفش رو به هوای این که می خواد برای کرایه چونه بزنه قطع می کنم و می گم:" پدر جان! مسافرکش نیستم، مسیرم همون جنت آباده." اما پیرمرد می گه:" خیر ببینی ولی جوون هنر اینه که در جاده عشق یه مسافر دربستی برای قلبت بزنی و این جور بی مهابا برونی والا این که منی که 50 ساله دارم دربستی می رونم رو با این روندنت به مقصد نرسونی، به قول شما جوونا، end عاشق کشیه."

و من باز هم راهنما می زنم اما اینبار راهنمای ممتد راست ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

خبرگزاری کار ایران(ایلنا) یک سال و 6 روز پس از توقیف از امروز با شکل و شمایل جدیددوباره متولد شد. این تولد رو به دوستان عزیزم مسعود حیدری(مدیر عامل سابق) و ابوتراب فاضل(مدیر عامل فعلی) تبریک می گم. مطابق اعلام فاضل مشی ایلنا بیشتر کارگری و اقتصادی خواهد بود. خوشبحال کارگرها که دوباره صاحب رسانه شدند و مصائبشون بی بازتاب نمی مونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

هنوز می توان امیدوار بود و عاشق، آنچنان که در آبانماه 1334 یعنی کمی بیشتر از 2 سال پس از کودتای 28 مرداد سال 32 شاعر تلخی چون اخوان ثالث عاشقانه می سراید:

لحظه دیدار نزدیک ست.

باز من دیوانه ام، مستم.

باز می لرزد دلم، دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل!

- ای نخورده ست-

لحظه دیدار نزدیک ست.

در واقع در شرایط فعلی که بسیاری از دوستان و همکاران راه افسردگی پیشه کرده اند و پاک ناامیدند، بد نیست احساسمون رو مثل پیشینیان استبداد زده زنده نگه داریم، شعر بخونیم و ...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

تشکیل سندیکای روزنامه نگاران ایران(SIJ) راه خیری است که محمد جهرمی، وزیر کار و امور اجتماعی دولت نهم پیش پای ما گذاشته و باید از این فرصت برای هر چه پر هزینه کردن اعلام خودسرانه انحلال انجمن صنفی روزنامه نگاران استفاده کرد. این یک فرصت تاریخی است تا حق تاریخی کارگران ایرانی برای داشتن حق تشکیل یک تشکیلات مستقل از دولت با همراهی روزنامه نگاران به سرانجام برسد. به زودی سلسله مطالبی را در پاسخ به این سوال که چرا سندیکا خواهم نوشت اما به امضا کنندگان طومار حمایت از تشکیلات روزنامه نگاران با ارسال پست الکترونیکی به این آدرس  anjomankhanemast@yahoo.com بپیوندید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

" دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است" سه روزیه که به شنیدن این پیغام عادت نکرده ام و خدا خدا می کنم که نشنومش ولی انگار چاره ای جز انتظار نیست. انتظاری که مفاهیمی همچون دلتنگی،بی قراری و بی تابی رو برام خلق کرده تا 72 ساعت بی خوابی رو تاب بیارم. و من همچنان شب را روز می کنم با شنیدن ...

من رو صدا کن

می خوام صدای بارون

بشه گم، تو صدات

و بره از یاد ناودون ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

تا زماني كه اكثر ما روزنامه نگارها نگاه فراطبقه اي به شغلمون داريم و از كارگر قلمداد شدن بيزاريم همين بلاها بايد سرمون بياد كه انجمن صنفي مون از سوي دولت ضد تشكل مدني منحل اعلام بشه. اما جالبه همين ماهايي كه از كارگر بودن عارمون مياد وقتي در روزنامه اي مشمول قانون تامين اجتماعي مي شيم كلي ذوق مي كنيم و براش سر و دست مي شكونيم چون كه اكثر ما تا كنون حقوقمون از حقوق يه كارگر قراردادي سه ماهه هم كمتر بوده. بايد قبول كنيم كه نتونستيم از حقوق صنفي خودمون به دليل درك درستي كه از شغلمون نداريم و گاهي با نوازندگي پيانو اشتباهش گرفتيم، دفاع كنيم. الان هم اتفاق مهمي نيفتاده فقط اگه شوك منحل اعلام شدن انجمن برامون تكون دهنده باشه مي شه در قالب سنديكاي روزنامه نگاران مثل ساير سنديكاهايي دولت به رسميت نمي شناسه ولي خيلي موثر هستند به فعاليت صنفي ادامه داد. به زودي بايد در تابلوي انجمن هم بنويسيم سنديكاي روزنامه نگاران ايران تا همپاي ميليون ها كارگر ديگه براي به دست آوردن اولين حق اساسي مون يعني داشتن تشكلي مستقل از دولت مبارزه كرد. چرا كه حاصل شكاف موجود بين ما و كارگرها و كارفرماها و معلم ها و ... باعث شده تا همه از حق داشتن تشكل مستقل محروم بشيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

كاش ياد مي گرفتند كه چون آفتاب بي دريغ باشند و كاردهاشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند...

در طول 6 ماهي كه بيمار بودم و تا سر حد مرگ رفتم، اتفاقات تلخي براي جامعه روزنامه نگار ايران رخ داد كه در اين روزهاي اميدواريم اشك بر چشمانم مي ترواند. انحلال سنديكاي روزنامه نگاران ايران بغضي است هر گاه كه به يادش مي افتم، گلويم سخت بي قرار مي شود. دستانم را مشت مي كنم ولي ...

روزنامه هاي اصلاح طلب دوران بي پولي را سپري مي كنند. دوستان عزيزم با تاخيرهاي طولاني دستمزد جان بركفي شان را مي گيرند. موج اخراج بي دليل همكارانم ادامه دارد. حتي روزنامه اصولگراي تهران امروز تحمل نشد.

در اين ميان راه اندازي دوباره خبرگزاري ايلنا تنها التيام كوچك و موقتي است براي فراموشي بيكاري و بي پولي دوستانم و زنده كردن مطالبات ما كارگرهاي بي حق و حقوق در دولت مهرورزي. همچنين گروه اقتصادي همشهري چاپ عصر حاضر است تا حق التحرير صفحات خود را با تمام دوستان بيكار و دستمزد نگرفته تقسيم كند اما بايد همچنان تاب آورد و قلم زد و كارد ...

اينان دردند و بود خود را نيازمند جراحات به چرك اندر نشسته اند ...

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

سی ویک ساعتی گذشته و دریغ از یه قطره خواب که به چشم هام بیاد. امشب هم باید بیدار باشم با این تفاوت که دیگه شب ها هم برام روزهایی روشن تر از نیم روز داغ مرداد شده. کتاب های انباشته شده و نخوانده شده تند و تند پیش چشمانم ورق می خوره و من روز به روز به پایان سی و یک سالگی ام در مرداد نزدیک تر می شم. روزهایی که بیشتر نوید پایان یک سالگی است. هر روز تولدی دیگر است و امید به دوباره بودن و دیگرگون بودن. کتاب هم از صفحه 31 می گذرد و صفحه 32 سرشار از دانایی های تازه و اندیشه های نوست. ته سیگارهای خاموش به 31 می رسد و نماند الا هوس قمار عاشقانه ای دگر.  

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

تصمیمم رو گرفتم، سخت دنبال ادامه تحصیلم اونم خارج از ایران. البته نه در رشته اقتصاد، می خوام دندون پزشک شم. از اقتصادی که خوندم پاک ناامید شدم. آخه این همه تئوری در قالب 164 واحد که خوندم همش هم ترجمه متون خارجی بوده، برام رنگ باخته. دنیا کجاست، ایران کجاست. این همه بحث و جدل علمی برای ایجاد رونق اقتصاد می کنند اون وقت در ایران دولتی هست که بی هیچ زحمتی رونق اقتصادی ایجاد می کنه. نفت 120 دلاری می فروشه اون وقت در طول 3 سال گذشته مطابق اسناد سازمان مدیریت و برنامه ریزی منحل شده هیچ ظرفیت سازی در بخش برق انجام نمی شه(یعنی می شه علی خردپیر گزارشش رو یه روزی بنویسه؟). برق ایرانی ها قطع می شه. تا الان یه بار کولرم سر نوسان برق سوخته، امروز هم ریسیورم سوخت. برای کولرم 75 هزار تومان خرج کردم برای ریسیور هم یه 100 هزار تومانی باید خرج کنم. بله، به همین سادگی گردش مالی اقتصاد ایران افزایش پیدا می کنه و خواب نقدینگی هم کاهش پیدا می کنه. لابد کولر ساز و ریسیور فروش اینجوری که روزنامه دولتی ایران می نویسه پولی که از من گرفتن رو می رن در بورس سرمایه گذاری می کنن که شاخص های بورس اخیرا سر به فلک کشیده.

پس بهتره که برم دندونپزشک شم تا بتونم دندون های اسبی که پیش کشمون شده رو دقیق تر بشمرم. البته علی خردپیر می گه اگه متخصص مجاری ادراری بشی بهتره.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

بيست و چهار روز ديگه يكسال مي شه كه در روزنامه همشهري كار مي كنم يعني از دو روز قبل توقيف روزنامه شرق. در آستانه اين يكسالگي تصميم گرفتم با روزنامه همشهري قرارداد يكساله امضا كنم. شايد اينجا آخرين روزنامه اي باشه كه درش كار كنم و به خاطر همين حس و فضاي دوستانه اي كه عليرضا معزي و محمد مهاجري ايجاد كردند، ترجيح مي دم در همشهري بمونم. البته اگه ناگزير به ترك همشهري نشم. اين روزها سعيد افسر، دوست خوبم هم به جمع چاپ عصري ها ملحق شده كه دلگرمي ام رو بيشتر كرده. جا داره از همكارانم در گروه اقتصادي همشهري بين الملل و چاپ عصر كه در يك ماه گذشته كه به دلايلي كم كار و عصبي بودم با پركاري خودشون جاي خالي من رو پر كردند و با صبر و حوصله پرخاش هاي گاه و بي گاه من رو تاب آوردن. در اين ميان علي خردپير عزيزم بيش از همه صبوري كرد(خيلي مخلصم). و از پسرم محمد هيراد حاتمي فر كه با پركاري مانع افت صفحه ها شد، بي نهايت ممنونم. همچنين از الهام رضاخاني، نرجس حق بيان، محسن يعقوبي، مهدي نوروزيان و سالومه ابطحي هم بابت همكاري و همدلي صميمانه شان سپاسگذارم. اما تاكيد مي كنم كه از همين شنبه كار بيش از گذشته جدي مي شه و پركاري بيشتري رو طلب مي كنه. همچنين به زودي دو كار جدید بايد كليد بخوره (از مرز درآوردن هفته اي 39 صفحه اقتصادي عبور مي كنيم) كه نياز به همكاري بيشتري داره. خلاصه اين كه سخت گيري ها بيشتر مي شه و خانم هاي گروه به اضافه محسن يعقوبي(پس از برگزاري مراسم عروسي) و مهدي نوروزيان بايد بيشتر كار كنند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

خورشید من دوباره طلوع کرده، دوباره صبح شده، همه چیز دوباره داره به همگرایی می رسه، زندگی دوباره آغاز شده و من نیروی از دست رفته رو به دست آوردم. آخرین ذره های افسردگی در حال تلاشیه، فیلتر وبلاگ ها هم در همشهری حذف شده تا همه چیز مهیای بازگشت دوباره باشه. دوباره مثل 18 سالگی نیروی کار کردنم رو به دست آوردم. خستگی دوباره تموم شده ولی وسوسه سفر دوباره آغاز شده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

لحظات آخر شب است. برق خانه تنهایی ام همچنان قطع است. قرص نخورده، روی تخت کوچکم ولو شده ام و به مکالمه های امروزم با دوستان متاهلم فکر می کنم. برای همسرانشان تاسف می خورم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط علی حق  |