تبليغاتX
1984

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

آقاي احمدي نژاد! پول نفت ارزاني خودتان، بنده نه از آقاي خاتمي و نه از شما كه در دولت هايتان امنيت شغلي من و همكارانم با شديدترين خطرها مواجه شده، توقع هديه ندارم. من به سفره بي پول نفتم قانعم. واقعا گريه دار نيست؟ روزنامه نگاران اونقدر تحديد، تهديد، تضعيف و تحقير شده اند كه در روزخبرنگار وزير اقتصاد خبر خوش مشمول دريافت سهام عدالت شدن خبرنگاران و خانواده هايشان را مي دهد! جالبه كه سياست دولت نهم در خصوص مطبوعات فقط معطوف به توقيف و وابسته سازي هر چه بيشتر روزنامه نگاران به دولت است. آقاي احمدي نژاد! مگر مجيز گو كم داريد كه دنبال آن در ميان خبرنگاران مي گرديد؟ متاسفم از اين كه مطبوعات به عنوان ركن دموكراسي در دولت شما و يك ساخت غيردموكرات در حال بدل شدن به ابزار قدرت حاكمه است. آقاي احمدي نژاد! نام من پس از 10 سال كار مطبوعات در فهرستي كه قرار است 300 هزار تومان به حساب شان واريز شود نيست ولي سهم من را براي خودتان كتاب بخريد و حتما بخوانيد، شايد كه افاقه كند.    

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

منصور اسانلو. عكس: سايت كسوفسال پيش كنفدراسیون بین‌المللی اتحادیه‌های كارگری (ITUC) و فدراسیون بین‌المللی كارگران حمل و نقل (ITF) روز 18 مرداد ماه (9 اوت) رو روز همبستگی جهانی با منصور اسانلو اعلام كرد.

 ولي امسال گويا همه به آزاد نبودنشان عادت كرده ايم.

 آخرين بار و اولين بار اوسانلو، رییس هیات مدیره سندیكای كارگران شركت واحد اتوبوسرانی تهران، رو اگه اشتباه نكنم در تحريريه روزنامه اقبال ديدم، با زباني تيغ خورده، آمده بود براي گفت و گو.

با تمام نقدهايي كه به حركت او مي شود، به شخصه جسارت و همت بلندش رو براي زنده نگاه داشتن جنبش مستقل كارگري - سنديكاليستي مي ستايم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

صدای ترمزش اونقدر سوت دار و اعصاب خورد کنه که سرم رو از خوندن صفحه اول روزنامه اعتماد که تیتر زده "قیمت نفت به زیر 120 دلار رسید"، بلند می کنم. ولی پیرمرد ویولن زنی که خسته به تیر چراغ برق کنار خیابون تکیه داده، اونقدر از صدای ترمز مرسدس مشکی به وجد اومده که تصور می کنم الانه که یه آهنگ شیش و هشت کاباره ای بشنوم. لبخندی رو به سرعت تو چهره چین و چروک خوردش جا سازی می کنه و آرشه رو با ذوق چپ و راست می کنه ولی آهنگ این ترانه دلکش تو خیابون شب زده سعادت آباد، دم کیوسک روزنامه فروشی سر کوچه چهارم طنین انداز می شه:

عاشقم من، عاشقی بی قرارم

کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در سر ندارم

من ز لبخندی از تو خرسندم…

دختر جوون راننده پس از این که به آرومی شال زردش رو روی موهای مش کردش جا به جا می کنه، از ماشین پیاده می شه. کفش های زردش رو که روی آسفالت خیابون می ذاره، ویولن زن در حالی که سعی می کنه خودش رو بی تفاوت نشون بده، آروم به سمت در جلوی مرسدس قدم بر می داره.

دختر تند و تند سعی می کنه مانتوی مشکی تنگش رو پایین بکشه تا بزرگی باسنش خیلی تو چش نزنه. همین موقع پاکت سیگار مورش می یوفته رو زمین. ویولن نواز خیز برمی داره تا پاکت سیگار رو برداره ولی دختر که زودتر دولا شده، سیگارش رو از رو آسفالت بر می داره، در حال بلند شدن متوجه ویولن زن تا کمر خم شده، می شه و چپ چپ نگاش می کنه. دوباره مانتوش رو به سمت پایین می کشه. به کیوسک روزنامه فروشی که می رسه، هنوز حواسش به ناخن انگشت اشاره دست راستشه که کمی به آسفالت خیابون سائیده شده. صدا می کنه:" آقاهه، آقاهه …"

روزنامه فروش در حالی که یه بسته باز نشده هفته نامه شهروند امروز رو با دو دستش بلند کرده، صورت لاغر کم موی نوجوونش رو جلوی دریچه شیشه ای کیوسک می یاره. دختر می گه:" یه مجله که عکس هنر پیشه زیاد داره، می خوام."

روزنامه فروش بدون درنگ، یه هفته نامه خانواده سبز رو رو لوله می کنه و از لای دریچه شیشه ای جلوی کیوسک بیرون می ده. دختر از کیف چرمی زردش یه اسکناس تا نخورده 5 هزار تومانی بیرون می یاره.

ویولن زن که دیگه به چهار قدمی دختر رسیده، آهنگ جدیدی رو ساز می کنه، آهنگ ترانه مهستی رو:

به من نگاه کن واسه یه لحظه

نگات به صد تا آسمون می یرزه

من از خدامه بکشم ناز تو     

تا بشنوم یه لحظه آواز تو

من از خدامه بمونم دیوونت

سر بذارم رو شهر امن شونت…

دختر در حالی که محو عکس روی جلد مجله شده، دگمه دزدگیر مرسدسش رو فشار می ده. استارت که می زنه، بلافاصله کولر ماشین رو روشن می کنه تا ویولن زن که کنار پنجره ماشین ایستاده نا امید از پایین اومدن شیشه، قدم زنون به سمت پیاده رو راه بیفته.

آرشه رو به جدول کنار خیابون تکیه می ده و ویولن رو روی دو زانوش می ذاره و نشسته روی جدول، پاکت سیگار مگناش رو بیرون می یاره. متوجه نگاه من که می شه، سیگاری تعارف می کنه. کبریتش از فرط عرق ریزون مرداد ماه نم کشیده، براش فندکم رو روشن می کنم. پلک های دو چشم سرخش رو روبروی شعله آتیش فندک به معنای تشکر به هم می فشره.

هنوز دو تا پک عمیق نزده که بی ام وی سفیدی جلوی روزنامه فروشی ترمز می کنه.

سیگارش رو که چند ثانیه قبل گیرونده بود، بعد از مکثی کوتاه و منصرف شدن از خاموش کردنش به من می سپره و بدون تکوندن ماتحت خاکیش، هنوز نیم خیزه که آرشه رو باز چپ و راست می کنه:

اگه روز تو نباشی…

این پرنده دل من، نمی تونه پر بگیره

آخه حیفه پرنگیره، پشت ابرها رو نبینه

حیفه این جا تک و تنها، تو قفس بی کس بشینه …

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 4:45 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

سی و یک سالگی هم به پایان می رسد. نه دیگر شعله ای برپاست که بر آن فوت کنم و نه آن که انتظار می رفت، تبریک عاشقانه ای می فرستد. به قول سپهری:

در این اتاق تهی پیکر

انسان مه آلود!

نگاهت به حلقه کدام در آویخته؟

درها بسته

و کلیدشان در تاریکی دور شد...

و من باز با خود به یاد شب تولدش شعری از افشین مقدم را زمزمه می کنم:

تو در شب تولدت به شعله فوت می کنی

به چشم من که می رسی فقط سکوت می کنی...

به آستانه در آپارتمان تنهایی ام که می رسم، سبد گل گران قیمت دوستی مثل هر سال خودنمایی می کند تا بغضم نترکد ولی تا صبح این ترانه هی بغضم را تازه می کند:

نمی یاد اونی که دلم می خواد

نمی یاد اونی که رفته به باد

نمی یاد اونی که عمر منه

نمی یاد اونی که دل می کنه...

سی و یک سالگی هم به پایان می رسد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

علی عزیزم! کاش کمی از این گرمای عرق ریزون تابستونیم رو توی اون پنج تا زمستون برفی، می تونستم به دستات بسپارم تا ماشینش رو که برف روبی می کردی ... اما نه! مطمئنم که دست های تو اون روزها گرم گرم بوده. پس کاش دستهای من اون شب نفرینی تهران نو سپر بلات می شدن...

به یادت امشب تا صبح، مثل همون شب، این ترانه رو گوش کردم، هنوز هم نمی دونیم شاعرش کیه ولی من منتظر زمستون دومم علی عزیزم:

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه

اول دو راهی آشنا شدن؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

سال پیش در چنین روزی که تازه وارد موسسه همشهری شده بودم، روزنامه شرق توقیف شد. یکسال از بودن در همشهری گذشت. یکسالی که در آستانه اش تولدش، روزنامه همشهری چاپ عصر هم توقیف شد. باز هم روز خبرنگار نزدیک است مثل سال پیش در چنین روزی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 


نمی دونم چرا با وجود گذشت 3 ساعت هنوز خبر مشت محکمی که من به دهان تحریم کنندگان ایران زدم، از سوی CNN و BBC حتی FOX NEWS مخابره نمی شه. آقای ...* باور کنید من این کار رو کردم، لااقل بگید خبرگزاری فارس خبرش رو منتشر کنه تا همه بفهمند و جسارت مبارزه پیدا کنند. متن خبر اینه:

امروز بنده مسافر پرواز شماره 055 هواپیمایی ...** به مقصد کرمان بودم. پرواز قرار بود ساعت 18 انجام بشه ولی تا نیم ساعت مونده به موعد پرواز هیچ کانتری برای صدور کارت پرواز باز نشد. به مسوول ترافیک خط مراجعه کردم. ایشان در پاسخ به سوال من، گفت:" مبادا فکر کنید که هواپیما دچار نقص فنی شده بلکه ما برنامه پروازهامون رو عوض کردیم و به همین خاطر پرواز ساعت 19:30 انجام می شه." خلاصه ساعت 20 هواپیما از باند مهرآباد بلند شد. 20 دقیقه ای که از پرواز گذشت، کاپیتان ...*** اومد پشت میکروفون و گفت:" به دلیل نقص فنی امکان اوج گیری نیست و برای حفظ آسایش شما و ایمنی پرواز ناچاریم در فرودگاه مهرآباد فرود اضطراری داشته باشیم." اما کاش یادش بود و انگلیسی این پیام رو هم می گفت. چون زمانی که خانم مهماندار انگلیسی این پیام رو که " به امید خدا به زودی در فرودگاه مهرآباد به زمین خواهیم نشست..." گفت، دو مسافر خارجی که کنار من نشسته بودند، شوکه همدیگه رو نگاه کردند و بعد هم که از پنجره کوچیک هواپیما شهر تهران رو دیدند، هاج و واج مونده بودند. هواپیما که به زمین نشست، پیرمردی که جلوی من نشسته بود، در حالی که منافقانه غر می زد که آخه این چه انرژی هسته ایه که نمی ذاره یه پرواز درست داشته باشیم، از من خواست تا با تلفن همراهم شماره پسرش رو بگیرم تا از نگرانی درش بیاره. تلفنم رو که روشن کردم، فرشید زنگ زد و گفت:" پسر رییس اداره زنگ زده که بابام رفته یزد و تا دو هفته دیگه هم نمی یاد، فردا هم نیست که نامه تو رو امضا کنه، اگه تونستی نیا."

شماره پیرمرد رو که گرفتم، دکمه قرمز دعوت مهاندار رو فشار دادم. پنج دقیقه بعد ناچار شدم یه مهاماندار عابر رو صدا بزنم و بگم که می شه من از پرواز انصراف بدم؟ بنده خدا فکر کرد که من ترسیدم، هی می خواست من رو دلداری بده. بعد از 5 تا لیوان آب ولرم که به زور داد تا من گرسنه بخورم، بهش توضیح دادم که علت مسافرتم از بین رفته. خانم محترم هم گفت بعیده که بشه پیاده شی. پا شدم و رفتم سراغ سرمهماندار و حراست پرواز. خلاصه بعد از 20 دقیقه و کلی چک کردن بلیط و کارت پرواز و کارت شناسایی و 5 بار پرسیدن این که مطمئنی در بخش بار هواپیما باری نداری، بنده رو با یه پراید هاچ بک از باند مهرآباد خارج کردند. الان هم تو خونه دارم موز می خورم و خوشحالم از این که اگه می رفتم کرمان این موزهای وارداتی فاسد می شدند و پول نفت حروم می شد.

ولی تا الان پسر اون پیرمرده 3 بار تماس گرفته که بابام هنوز نرسیده. نکنه بنده از فیضی محروم شدم؟ چون خلبان هم گفت که علت نقص فنی پیام اشتباه باز بودن در قسمت بار هواپیما بوده که از قضا باز هم نبوده و اگه هم برنمی گشتیم چیزی نمی شد، فوقش هم اگه در باز مونده بود تنها به بار مسافرها آسیب می رسید.

* چون امروز شنیدم که به دلیل نظر منفی مجلس، آقای بهبهانی،وزیر پیشنهادی راه، با نگارش نامه ای تشکر آمیز خطاب به رییس جمهوری انصراف خواهد داد، نمی دونستم خطابم باید به کی باشه.

** چون مدیر ورابط عمومی این هواپیمایی دوستمه از ذکر نامش خودداری کردم.

*** یادمه که موقع سوار شدن کاپیتان تو کابینش نشسته بود وبد به سیگارش پک می زد، اگه دلگیر و تنها بوده که باید اسمش رو در پست قبلی اضافه می کردم نه اینجا!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

وقتي دلگيري و تنها و برق هم رفته و لپ تاپت شارژ نداره و ريكوردرت هم باطري نداره و گوشي تلفن همراهت هم كم شارژه پس نمي شه ترانه ابي رو گوش كرد. فقط مي شه روي تخت دراز كشيد و تخيل كرد كه اگه برق بود مي شد چه شامي درست كرد و كلي لباس شست و اتو كرد تا فردا كه مي خواي بري سفر مشكلي نباشه. گرسنگي كه فشار مياره به كمك فندك پله ها رو پايين مي رم تا همراه پسرم شامي بخوريم. ولي چون ساعت نزديك نيمه شب و وقت ساماندهي اصناف، از سعادت آباد بايد كوبيد رفت پاسداران تا غذايي پيدا كرد. در فست فود باگت كه مي شينيم، دلم به عنوان يه پدر مي گيره كه يه پدر در چه وضع بدي بايد باشه تا بپذيره دخترش تا اين وقت شب در يك غذا فروشي كار كنه و در بهترين حالت ساعت 2 صبح خسته و كوفته برسه خونه، تازه آخر ماه هم در بهترين حالت 250 هزار تومان حقوق بگيره. با مرور همين افكار بعد از شام داشتيم قدم مي زديم كه پسرم پرسيد:" پرويز گيلاني رو مي شناسي؟" لبخندي زدم و گفتم": بابا همين محمد طاهري خودمونه." با تعجب ازم خواست تا بريم سراغ دكه روزنامه فروشي سر نيستان هشتم تا مطلب آخرش در هفته نامه شهروند رو مرور كنيم كه بعد از كلي صغرا و كبرا چيدن گفته اين هفته حس تحليل بورس رو ندارم. سرم رو كه از مطلب بالا آوردم، احسان ابطحي، دوست عزيزم و همكار سابقم در شرق و اعتماد رو جلو چشام ديدم. با تعجب كمي به هم زل زديم. گفت:" دلگير و تنها بودم اومدم سيگار بخرم."

به نزدیکی های خونه هم که رسیدیم علی دهقان در حالی که داشت از شدت آخرین پک سیگارش سرفه می کرد با صدایی خش دار گفت:" تنها بودم و دلم گرفته بود ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

 کاش امشب صبح نشه، یه کوله کتابی که دیروز از خونه پدری آوردم همچنان روی زمین رها باشه و بی خیال به هم ریختگی خونه، روی زمین درازکش بمونم و حالا که بازخونی چند برگ از هر کتاب من رو دچار طوفان فکری و روحی کرده، بشه واو به واو همشون رو دوباره خوند. همین حالا مطمئنم از همین امروز صبح با قدی بلندتر به خورشید، سلامی دوباره خواهم کرد.   بس که این شعر شکسپیر رو هی خوندم:

 

Let me not to the marriage of true minds

Admit impediments. Love is not love

Which alters when it alteration finds

Or bends with the remover remove

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

نسخه 60 هزار تومانی، بد کابوسی شده. هر شب خواب می بینم که جلوی پیشخون داروخونه وایستادم و هی جیب هامو وارسی می کنم. بعدش نمی دونم چی می شه چون حتی از خواب هم که می پرم و فکر می کنم، عقلم به جایی قد نمی ده.

پا می شم و زیر نور ضعیف لامپ هود آشپزخونه، با کاردی که دیروز باهاش انبه بریدم، سعی می کنم آخرین قرص Asentra رو به چهار قسمت کنم، باز هم مثل همیشه در به دو نیم کردن قرص Buspirone ناکام می مونم و قرص فسقلی زیر فشار چاقو خرد می شه. قرص فقط قرص Pranol که بی زحمت می شه یکیش رو بالا انداخت. دوباره که به خواب می رم رویای باز شدن روزنامه جدیدی رو می بینم. روزنامه ای که وقتی توقیف می شه، خودم رو با نسخه ای 120 هزار تومانی جلوی پیشخون داروخونه می بینم اما خوشحالم که دیگه قرار نیست Buspirone رو نصف کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

دیگه تو خونه جا برای نشستن نمونده، روی صندلی ها که پر لباس چرکه، مبل ها رو هم اونقدر خاک گرفته که حیفه همین یه دست لباس توی تنم هم که هنوز بوی عطرش رو می ده، کثیف بشه. رختخوابم هم از فرط عرق ریزون این چند شب بوی گند عرق گرفته. برای بار سی و هفتم که دور زدنم توی خونه تموم می شه، کنار پریز برق توی حال می شینم تا جاروبرقی رو راه بندازم تا لااقل بشه رو سرامیک ها نشست. ولی چشمم که به موی بلند روی زمینش می افته، سی و دو دقیقه بعد از رها شدن دو شاخه جاروبرقی از دستم، پا می شم تا برای تکرار آخرین خاطره، آخرین دونه انبه مونده تو یخچال رو که با هم خریده بودیم، بخورم. دور تا دور میونه انبه رو با چاقویی که شب آخر باهاش لیمو ترش بریده بود، زخمی می کنم. با هر دستم یک طرف انبه رو می گیرم و سعی می کنم دو قسمت انبه رو به سمت مخالف هم بچرخونم. اینبار نیمه چپ انبه زودتر از هسته جدا می شه. هنوز پس از مدت ها انبه خوردن راز این جدا شدن رو نفهمیده ام، راستی چرا او هم نگفته رفت؟

دلخور به سمت صندلی خالی سمت چپم نگاه می کنم. پیش خودم می گم:"یعنی از این پس انبه ها همیشه از طرف چپ جدا می شن؟ طرفی که لابد قلب شون اونجاست..."

اما وقتی دلم نمی یاد تو بشقاب های دست شسته اش چیزی بخورم، نیمه چپ انبه در دست، به تکون خوردن تاپ سرخی که تو آخرین حضورش چرونده و دم پنجره نیمه باز آشپزخونه آویزون کرده خیره می مونم...   

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

براي اثبات خيلي چيزها به بعضي ها، وبلاگم فعلا به اين شكل در اومده، يعني برخي مطالب فعلا قابل رويت نيست تا سر فرصت سكوت شكسته شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

دیشب که کارهای نیما رو می خوندم افسوس خوردم که چرا شعرهاش کمتر عمومیت پیدا کرده:

کمتر اندر قوم عقل پاک هست،

خود پرست افزون بود از حق پرست.

خلق خصم حق و من، خواهان حق،

سخت نفرت کردم از خصمان حق.

دور گردیدم از این قوم حسود،

عاشق حق را جز این چاره چه بود؟

عاشقم من بر لقای روی دوست،

سیر من همواره، هر دم، سوی اوست.

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

رستن گاه موهای تو یعنی که من آغاز شده ام، برای غوطه خوردن در گیس های طلایی ات، سر خوردن از فرط عشق به روی شانه هایت، که بوسه گاه من است و تاب دل بی تاب من...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

مهندس مظاهري 

پايگاه خبري رجا وابسته به فاطمه رجبي در گزارشي همشهري رو متهم به دروغ پردازي كرده، در توضيح به اين خبر و تكذيبيه رييس كل بانك مركزي و سرپرست وزارت اقتصاد در خصوص درگيري دو جانبه اين توضيح ضروري است:

هم مصاحبه قبلي همشهري با رييس كل بانك مركزي واقعي بوده و هم گزارش روز چهارشنبه همشهري. شاهد اول صحت آنها توقيف روزنامه به دستور رييس جمهوري خشمگين است چون اگر وقايع كذب بود با يك تكذيبيه و عذر خواهي روزنامه قابل حل بود. حداقل براي صحت وقوع هر دو، تعداد قابل توجهي شاهد زنده وجود دارد. به ويژه براي دعواي اخير اين دو از تيم حفاظت وزارت اقتصاد گرفته تا كارمندان حوزه وزارت شاهد هستند. برايم جاي تعجب است كه آقاي صمصامي كه در اطلاعيه خود تيم اقتصادي همشهري عصر را دشمن نظام قلمداد مي كند و همراه آقاي مظاهري ادعاي ديانتشان مي شود، چگونه در كمال پررويي دروغ مي گويند و واقعيت ها را تكذيب مي كنند. آقاي صمصامي فراموش نكن كه دانش جعفري هم در ابتداي وزارت جوابيه هاي تندي به منتقدان دولت به مطبوعات ارسال كرد ولي آخر كار دولت نهم را قهوه اي كرد و رفت. خدا رو شكر كه عملكرد دولت نهم آنقدر اظهر من الشمس است كه مردم خود به وضوح مي بينند كه چه كسي دلسوز اين مرز و بوم است و چه كسي دشمن نظام. آقاي مظاهري جاي تاسف داره كه از حب ميز و از ترس پرويز داوودي با وجود اين كه براي حفظ ظاهر اسلامي ته ريش مي گذاري، به راحتي گفت و گوي انجام شده را تكذيب مي كني و منكر دعوا و اختلاف با داوودي و صمصامي مي شوي تا با شايعه افكني راه را براي تصاحب صندلي وزارت اقتصاد هموار كني. متاسفم كه اقتصاد ايران بازيچه دعواهاي شخصي و طمع پست گيري امثال شما شده است.

آقاي صمصامي و مظاهري مطمئنم در آن معادي كه مدعي هستيد كه رخ خواهد داد به عنوان دروغگو به رويتان خدو خواهند انداخت كه زندگي چندين روزنامه نگار را فداي حرص و آز خود كرديد. حال مي خواهيد ما را زنجيره اي خطاب كنيد يا زنجيري.

راستي دولت نهمي هاي اصولگرا! مثل اين كه مادر بزرگانتان در بچگي به شما نگفته اند كه دروغگو دشمن خداست.

*طرح فوق اثر بزرگمهر حسين پور است.

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

 

متاسفانه روزنامه همشهری چاپ عصر، روز پنج شنبه توقیف شد. در پی درج گزارشی در مورد اختلاف گسترده در میان تیم اقتصادی دولت نهم که این روزها به درگیری تند لفظی میان رییس کل بانک مرکزی و سرپرست وزارت اقتصاد انجامیده، هیات نظارت بر مطبوعات با تشکیل جلسه اضطراری یک روز پس از انتشار تیتر یک روز چهارشنبه از مسوولان موسسه همشهری خواسته تا 3 ماه از ادامه انتشار روزنامه جلوگیری کنند. شیوه ای که یادآور برخورد با روزنامه حیات نو است یعنی توقیف غیر رسمی. چهارشنبه شب پیامک دوستی حاوی این متن بود که مقام های عالی دولت دستور برخورد با همشهری را صادر کرده اند. در جلسه هیات نظارت هم در ابتدا قصد برخی اعضا توقیف موسسه همشهری بوده ولی با وساطت برخی رای به همشهری چاپ عصر محدود شده. جرم روزنامه تشویش اذهان عمومی عنوان شده. ظاهرا دیگر درج اخبار واقعی هم از نظر دولت نهم ممنوع شده. در طول ساعاتی که از توقیف همشهری می گذره، همش چهره غمگین همکاران و دوستانم در ذهنم چرخ می خوره ولی کاش دوستان من رو مقصر اول و آخر این توقیف ندونند. به هر حال بعد از لغو امتیاز تهران امروز مشخص بود که گام بعدی برخورد با همشهری است تا جناب قالیباف تریبون قوی برای رقابت در انتخابات آتی ریاست جمهوری نداشته باشه. به هر حال تجربه همشهری چاپ عصر واقعا برام مغتنم بود. تجربه کار در روزنامه عصر و انتشار صفحه هایی که مدعی هستم با وجود محدودیت زمانی با صفحه های تمام روزنامه های چاپ صبح یک سر و گردن بالا تر بود. مشی انتقادیش نسبت به دولت خیلی کارشناسی بود ولی پیشتر هم پیغام هایی از دولت برای توقیف آن رسیده بود. بنابراین از تمام دوستانم و همکارانم ممنونم و از این که بیکار شدن متاسفم. باور کنید خودم هم بیکار شدم مثل شما و از همین الان عزای اجاره خونم رو گرفتم. من مطلب رو با هدف تعدیل بازنویسی کردم ولی ... اصلا یکی نیست بگه بعد از مدت ها چرا پاشدی رفتی حوزه سابقت که خبردار شی و ...

 از محمد مهاجری، حسین انتظامی و سعید افسر به خاطر دلگرمی های امروز و دیروزشون ممنونم.

ظاهرا بخت اینه که حتی اگه در همشهری هم باشیم طعم توقیف رو بچشیم. این حکایت غمناک روزنامه نگاران امروز ایرانه که امنیت شغلی شون به حادترین وضع رسیده. اما چاره ای نیست باید قلم به دست ایستاد تا روزنامه ای دیگر راه بیفتد و باز نوشت و نوشت و نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط علی حق  |