صدای ترمزش اونقدر سوت دار و اعصاب خورد کنه که سرم رو از خوندن صفحه اول روزنامه اعتماد که تیتر زده "قیمت نفت به زیر 120 دلار رسید"، بلند می کنم. ولی پیرمرد ویولن زنی که خسته به تیر چراغ برق کنار خیابون تکیه داده، اونقدر از صدای ترمز مرسدس مشکی به وجد اومده که تصور می کنم الانه که یه آهنگ شیش و هشت کاباره ای بشنوم. لبخندی رو به سرعت تو چهره چین و چروک خوردش جا سازی می کنه و آرشه رو با ذوق چپ و راست می کنه ولی آهنگ این ترانه دلکش تو خیابون شب زده سعادت آباد، دم کیوسک روزنامه فروشی سر کوچه چهارم طنین انداز می شه:
عاشقم من، عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در سر ندارم
من ز لبخندی از تو خرسندم…
دختر جوون راننده پس از این که به آرومی شال زردش رو روی موهای مش کردش جا به جا می کنه، از ماشین پیاده می شه. کفش های زردش رو که روی آسفالت خیابون می ذاره، ویولن زن در حالی که سعی می کنه خودش رو بی تفاوت نشون بده، آروم به سمت در جلوی مرسدس قدم بر می داره.
دختر تند و تند سعی می کنه مانتوی مشکی تنگش رو پایین بکشه تا بزرگی باسنش خیلی تو چش نزنه. همین موقع پاکت سیگار مورش می یوفته رو زمین. ویولن نواز خیز برمی داره تا پاکت سیگار رو برداره ولی دختر که زودتر دولا شده، سیگارش رو از رو آسفالت بر می داره، در حال بلند شدن متوجه ویولن زن تا کمر خم شده، می شه و چپ چپ نگاش می کنه. دوباره مانتوش رو به سمت پایین می کشه. به کیوسک روزنامه فروشی که می رسه، هنوز حواسش به ناخن انگشت اشاره دست راستشه که کمی به آسفالت خیابون سائیده شده. صدا می کنه:" آقاهه، آقاهه …"
روزنامه فروش در حالی که یه بسته باز نشده هفته نامه شهروند امروز رو با دو دستش بلند کرده، صورت لاغر کم موی نوجوونش رو جلوی دریچه شیشه ای کیوسک می یاره. دختر می گه:" یه مجله که عکس هنر پیشه زیاد داره، می خوام."
روزنامه فروش بدون درنگ، یه هفته نامه خانواده سبز رو رو لوله می کنه و از لای دریچه شیشه ای جلوی کیوسک بیرون می ده. دختر از کیف چرمی زردش یه اسکناس تا نخورده 5 هزار تومانی بیرون می یاره.
ویولن زن که دیگه به چهار قدمی دختر رسیده، آهنگ جدیدی رو ساز می کنه، آهنگ ترانه مهستی رو:
به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صد تا آسمون می یرزه
من از خدامه بکشم ناز تو
تا بشنوم یه لحظه آواز تو
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت…
دختر در حالی که محو عکس روی جلد مجله شده، دگمه دزدگیر مرسدسش رو فشار می ده. استارت که می زنه، بلافاصله کولر ماشین رو روشن می کنه تا ویولن زن که کنار پنجره ماشین ایستاده نا امید از پایین اومدن شیشه، قدم زنون به سمت پیاده رو راه بیفته.
آرشه رو به جدول کنار خیابون تکیه می ده و ویولن رو روی دو زانوش می ذاره و نشسته روی جدول، پاکت سیگار مگناش رو بیرون می یاره. متوجه نگاه من که می شه، سیگاری تعارف می کنه. کبریتش از فرط عرق ریزون مرداد ماه نم کشیده، براش فندکم رو روشن می کنم. پلک های دو چشم سرخش رو روبروی شعله آتیش فندک به معنای تشکر به هم می فشره.
هنوز دو تا پک عمیق نزده که بی ام وی سفیدی جلوی روزنامه فروشی ترمز می کنه.
سیگارش رو که چند ثانیه قبل گیرونده بود، بعد از مکثی کوتاه و منصرف شدن از خاموش کردنش به من می سپره و بدون تکوندن ماتحت خاکیش، هنوز نیم خیزه که آرشه رو باز چپ و راست می کنه:
اگه روز تو نباشی…
این پرنده دل من، نمی تونه پر بگیره
آخه حیفه پرنگیره، پشت ابرها رو نبینه
حیفه این جا تک و تنها، تو قفس بی کس بشینه …
