" غیژ غیژ" ..." غیژ غیژ" ... هر چی دگمه خطر رو فشار می دادم، خبری نمی شد که نمی شد. دگمه های دیگه هم کار نمی کرد. دیگه پذیرفتم که برای اولین بار تو عمرم اونم داخل آسانسور روزنامه " تهران امروز" گیر افتادم. با این که تهویه آسانسور کار می کرد ولی بعد پنج دقیقه حسابی عرقم دراومد. در حالی که عرق پیشونیمو پاک می کردم پیش خودم گفتم:" عجب روزنامه خوش یمنی." تو بلاتکلیفی، مذاکراتم با سعید افسر رو در مورد پذیرش مسوولیت سرویس اقتصادی روزنامه تهران امروز مرور کردم. بهش قول دادم تا دو، سه روز آینده جواب پیشنهادش رو بدم. اما هیچ شناختی راجع به اسماعیلی مدیر مسوول روزنامه که مدیر خبرگزاری مهر هم هست، نداشتم. او چهره ای اصولگراست ولی از انتقاد به عملکرد دولت صحبت می کرد و حضور افسر هم نشان می داد که خط کشی های مرسوم میان اصلاح طلبان و اصولگرایان را قبول نداره و سعی داره کار حرفه ای ارایه کنه. تصمیم گیری برام سخت بود همونطور که هنوز نتونسته بودم جواب روزنامه ها و خبرگزاری های دیگه ای که پیشنهاد کار دادن رو بدم. وقت تنگه و اونا هی تماس می گیرن. چند راهیه عجیبیه. هر چی فکر می کردم، جوابی نمی گرفتم. موبایلم هم هی زنگ می خورد. دیگه دیوونه شدم. داد زدم:" کمک!" یک دفعه یه کارگر افغانی در آسانسور رو باز کرد و گفت:" آقا چرا داد می زنی؟ بیا بیرون، درست شد."
واقعا آزدای نعمتیه. از خیابون طالقانی که به سمت میدون ولیعصر می رفتم، یاد منصور بیطرف افتادم. او هم شان استادی داره و هم واقعا دوست خوبیه. پس راهمو کج کردم و رفتم روزنامه آینده نو. روزنامه ای که در بدو راه اندازیش بودم ولی بدون خداحافظی ترکش کرده بودم. یادآوری تماس های بعدی بیطرف امیدوارم کرد که نباید خیلی از دستم دلخور باشه. همین طور هم بود. به گرمی ازم استقبال کرد و پای صحبتم نشست. از میان انتخاب هام یک روزنامه رو تایید کرد. روزنامه ای که اگه اتفاق بدی رخ نده از هفته بعد کارم رو توش شروع می کنم. اما هنوز دو دلم چون توافق قطعی با این روزنامه هم نکردم و شاید تا اون روز که احتمال داره بدل به شب سیاهی بشه، بقیه کارها رو هم از دست داده باشم. امان از این به ظاهر دوستانی که در پس پرده علیه آدم هی حرف می زنند تا بیکاری مستدام بشه. رقابت خوشبینانه ترین تفسیر من از این رفتاره.
