آخرین تصویری که از پدر به یادم مونده بود، مربوط به لحظاتی می شد که با عجله نوارهایی رو که همیشه گوش می کرد و یک عالمه دوستشون داشت، به سرعت می شکست و عکس های پر خاطره اش رو پس از نگاه آخر و متمرکزش پاره می کرد و داخل گونی می ریخت و مادرم به زیر چادر از خانه بیرون می برد. بعد هم پدر سیبیلوی من با مردی ریشو به سفر رفت. مادر از همون روز اول دل نگرون بود و می خواست کاری بکنه ولی دایی بهمن هم زودتر از پدر به مسافرت رفته بود و دایی حسن هم با این که مدام خونه ما بود، هیچ وقت بیرون نمی رفت تازه اگه مهمون می یومد می رفت و تو زیر زمین قایم می شد. مادر می گفت:" از دست نامزد دیوونش فراریه."
یک
هیچ کس نبود. حتی وقتی با مادر رفتیم در خونه پسر عموی پدر که می گفتن کلی متحول شده، زنش گفت:" مدت ها می شه که تو آبادان و همراه شهید تندگویان اسیر شده ...." زمستون بود و من یک عالمه سردم شد.
چند روز بعد با مادر که دیگه به جای روسری بلند کرم، چادر سر می کرد، رفتیم جایی که آقای و _س از دوستان پدرم به همراه آقایی اومد اونجا. خیلی دل و دماغ تاب بازی نداشتم، پس بی توجه به تابی که تو حیاط اونجا بود، زود به کنار مادرم برگشتم. تو همین مدت کوتاه صحبت های اولیه اونها با هم تموم شده بود ولی آقا و می گفت:" اکبر گلپایگانی هم پیش ماست ولی اونقدر کتک خورده که نمی تونه ادرار کنه و حالش خیلی بده."( بمیرم! همون آقا و با ابهت که الان خیلی هم پیر شده تو میدون راه آهن بلیط شرکت واحد می فروشه )
دوم
پدر که نبود، هر روز عصر علی کوچولو، شاگرد پدر با اون دوچرخه کورسیه شیکش می اومد در خونمون و نونی یا میوه ای می آورد و بعد هم کمی دوچرخه سواری می کردیم. البته آقا مهدی_ب هم هفته ای یکبار بهمون سر میزد، هنوز هم هر وقت بیژن امکانیان رو می بینم، یادش می افتم.
یک شب که از فرط نگرانی از این که دچار شب ادراری نشم، درست و حسابی خوابم نبرده بود، مثل یک خواب پدر هراسون وارد خونه شد. مادر اصلا خوشحال نشد و به سرعت زد بیرون و به همراه علی قصاب که پدر این طوری خطابش می کرد، برگشت.(پدر می گفت:"علی قصاب، چماقدار شاهپور غلامرضا بوده") اون شب به سرعت مغازه پدر که اجاره اش می داد تا حقوقش کم نیاد، قولنامه شد و علی قصاب فکر می کنم با 350 هزار تومان بز خرش کرد و خوشحال رفت.
سوم
اول صحبت از پاوه بود که دم غروب از جوانرود سر در آوردیم. و چقدر غروبش دلگیره و پر غربته. 6 ساعتی با ماشین حرکت کردیم، بعد هم 3 ساعتی کوه نوردی و پیاده روی. پدر بود تا اصلا خسته نشم.
چهارم
همه شبیه مادربزرگ صحبت می کردند. وای که چه کیفی داشت همراه پدر دور از نظر مادر و قایمکی می رفتیم، " دنیز قیراقی" کباب ترکی می خوردیم و بعد هم مجبور بودیم شام مادر رو هم بخوریم، تا این که یک روز من مسموم شدم و قضیه لو رفت و دیگه غذای کثیف خوردن که عشق پدر بود به کلی ممنوع شد. مگه مادر گذاشت من یک نفسی تازه کنم، زود ثبت نامم کرد مدرسه، عصر ها هم می رفتم کلاس زبان تا از درس هام عقب نیفتم. من خیلی خجالتی بودم به همین خاطر روم نمی شد صحبت کنم با این که بلد بودم به همین خاطر معلممون روز اول تحقیرم کرد. آخه برام مسخره بود که چرا برای تشکر می گفتند:" چوخ مرسی" آخه این چه زبون ترکی ای بود که نصفش فرانسه بود؟ یا بعضی می گفتن:" چوخ تشکور الی یوروم" که با لهجه و قواعد صحبت مادر بزرگ فرق داشت. شب اول تا به همراه پدر به خونه رسیدیم، زدم زیر گریه و گفتم من این زبان مسخره رو دوست ندارم و از فردا نمی رم. ولی مثل همیشه مادر با استدلال هاش خرم کرد. به همین راحتی من مجبور شدم زبان انگلیسی و ترکی رو بخونم.
پنجم
هنوزم وقتی از این شکلات های "هوبی" می بینم دلم برا خودم کباب می شه. آخه پدر هرچی پول داشت خرج تحصیل من و اخوی می کرد به همین خاطر من هر هفته فقط می تونستم یک هوبی بخرم و روزی یک گاز کوچولو بخورم. پدر اون دوران پینه دوزی می کرد و کفش سفارشی می دوخت تا هنر دوران جوونیش رو به رخ بکشه ولی چون مغازه ای نداشت خیلی بابت کارهاش پول در نمی آورد.
ششم
اون دوران عاشق دندان پزشکی بودم و پدر هم می گفت:" یک دنیاست و رشته دندانپزشکی دانشگاه استانبول" شاگرد اول که شدم بهم رمان "تاراس بولبا" نوشته نیکلاس گوگول و "مکبث" شکسپیر رو بهم جایزه دادند. چون جای خط مادر رو جلد کتاب ها مونده بود دیگه برام مسجل شد که جایزه ها رو مامانا می خرن و به خانوم معلما می دن. پس با وجود انکار مادرم یک روز تمام سیر گریه کردم.
تو همین حال و هوا بودم که عاشق "ابراهیم تاتلیس" شدم. ترانه های غمگینش خیلی بهم حال می داد. اولین بار که عکس هاشو تو در و دیوار خیابون ها دیدم از پدر سوال کردم که این آقاهه کیه. گفت:" لابد کاندیدای رییس جمهوری شونه" بعد ها پدر به زحمت پول کنسرتشو فراهم کرد تا به همراه اخوی نایب الکنسرت شویم. هنوز هم صداش منقلبم می کنه. به نظرم بهترین خواننده جهانه.
هفتم
اما کنسرتش کوفتمون شد. وقتی برگشتیم خونه مادر برای شهادت بهترین پسر عمه مون که صمد بهرنگی رو بهم معرفی کرده بود، ضجه می زد. تازه پدر به او نگفته بود که خاله اینا بر اثر اثابت راکتی به خونه شون ....
هشتم
این دوران مصادف بود با سال 1368 هجری خورشیدی. ما دیگه نم نم بار سفر بستیم. ولی عجیب بود که چرا همه به پدر می گفتند:" حاج آقا محمدی"؟! حتی فامیلی هر کدوم از پسر عموی پدر هم یک چیزی شده بود؟!
نهم
هاشمی رفسنجانی رییس جمهور شده بود و پدر خیلی دلگیر و ناراحت بود. میترا اعدام شده بود و هما به خاطر اعدام شوهرش دیوونه شده بود و بعد تواب شدنش حتی نازلی رو هم نمی شناخت.
دهم
پدر هر روز زل می زد به صفحات اقتصادی روزنامه ها. بعد ها فهمیدم که کارخونه کفشی که مدیرش و سهامدارش بود، به اصطلاح به بخش خصوصی واگذار شده بود و به گند کشیده شده بود. دوباره پای علی کوچولو، مهدی_ ب، مهندس ع، و_س، مهندس س و آقای ر که دیگه موهاشون سفید شده بود، به خونه ما که متعلق به مادر بزرگم بود، باز شد. آقای م که از غصه کارخونه سرطان گرفت و مرد ولی هیچ کاری نمی شد کرد، خریدار کارخونه چشم به زمین کارخونه دوخته بود و اعلام ورشکستگی کرده بود. راهی هم برای ابطال معامله نبود. کارگر ها هم جواب شده بودند. پدر چقدر افسوس دستگاه های مجهز کارخونه رو که بیکار رها شده بودند، می خورد.
یازدهم
دور دوم انتخابات ریاست جمهوری هاشمی شد من رای اولی که فرتی به هاشمی رای دادم و عاشق شدم طوری که بارونو دوست دارم هنوز چون ... رو یاد میاره! ولی پدر از لج هاشمی به جاسبی رای داد و دیگه هم از لج هاشمی در انتخابات شرکت نکرد.
دوازدهم
مسایل کارگری این کارخونه هنوز هم ادامه داره.
سیزدهم
نقش منفی اول قصه هم که در غیاب سرمایه دارها نماینده کارگر های کارخونه شده بود در فاصله این 13 قسمت به دلیل فساد اخلاقی اعدام شد.
