تبليغاتX
1984 - قصه تولد 1984

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

فقط می فهمه صبح شده و ناخودآگاه به سمت دستشویی می ره. مسواک را خمیر دندون می زنه ولی هر چه به دندوناش می کشه، احساس تمیزی نمی کنه. زیر لب به جد و آباد امیر قاسمی که مسواک Oral b رو هی تبلیغ می کنه، فحش می ده و برای اولین بار از این که ماهوارشو بردن احساس خوشحالی می کنه. خسته که می شه و می خواد مسواک رو بعد شستن سر جاش بذاره، بد جور دچار مشکل می شه. جای مسواک تنگ شده، "اینم مصیبت امروزه." فایده نداره، سر جاش نمی ره. یک دفعه چشمش می افته به مسواک خمیر مالی شده که تو جای خمیر دندون. تو دستش به جای مسواک تویوپ خمیر دندونه و....

کلافه میاد که خودشو با خوندن رمان سر گرم کنه. عینک به چشم می زنه و خیره می شه به کتاب. چند دقیقه بعد چراغی روشن می کنه اما باز هم صفحه کتاب تیره و تاره. خودشو به خریت می زنه و تصمیم می گیره شیشه عینک رو تمیز کنه تا شاید نورانی تر بشه که متوجه می شه به جای عینک طبی، عینک آفتابیشو به چشم زده. شیشه های عینک طبیش هم دست کمی از آفتابیه نداره. سنگینی کار روزنامه پاک اونو از مطالعه کردن غافل کرده. حالا که روزنامه توقیف شده شیشه های عینک طبیش به اندازه دو ماه خاک گرفته. بی خیال مطالعه می شه و با همون عینک آفتابی راه می افته به سمت روزنامه. اولش هیچ کس سوارش نمی کنه پنج دقیقه بعد یه راننده تاکسی بهش یادآرو می شه که اگه می خوای بری آریاشهر باید بری اونور خیابون وایستی داداش! تازه یادش می افته که می خواد بره ونک. سوار تاکسیه ونک که می شه راننده اونو با یک هنر پیشه اشتباه می گیره و کلی تحویلش می گیره. اولش پیش خودش می گه چه روزنامه نگار معروفی شدم ها دیگه مردم منو با عینک آفتابی هم می شناسن  و وقتی راننده تاکسی ازش کرایه نمی گیره به فهم و درک مردم آفرین می گه که هوای روزنامه نگارای بیکار رو دارن. تا میخواد راه بیفته راننده می گه:" آقای جوهرچی فیاتتو چند فروختی؟" غرغر کنان کوچه روزنامه رو سرازیر می شه که روابط عمومیه یک سازمان دولتی زنگ می زنه که خبرمونو کار کن! عصبانی می گه خانوم دو روزه روزنامه توقیف شده لااقل اولین وظیفه روابط عمومی که خوندن روزنامس رو انجام بدید. مدیر همون خانوم بلافاصله زنگ می زنه. بعد از ابراز تاسف از توقیف روزنامه می گه، اما خوب شد شرق رو بستن ها شما که مشکل مالی داشتید و با هم هم اختلاف پیدا کرده بودید، الان بهترین وقته بیای پیش ما کار کنی. دیگه قاطی می کنه و برای فرار از شنیدن توجیه های این گونه برای توقیف شرق بر میگرده خونه و وبلاگ 1984 رو راه اندازی می کنه.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط علی حق  |