" ... ای خاطره ات پونز، نوک تیز ته کفشم، این سندل رسوایی..."
- آقا عذر می خوام
- خواهش می کنم {در حالی که هدفن "ریکوردرم" رو دوباره به گوشم می کنم}
"... آب است و سریشم من ..."
ولی باز همچنان چشمم به صف بنزین پمپ کنار داروخانه است و پشت به صف دارو ایستادم تا از تماشای فضای پادگانی پمپ لذت ببرم. گوشی تلفن همراهم در دستم می لرزه و شروع می کنم به صحبت، مکالمم که تموم می شه قبل از روشن کردن دوباره "ریکوردر" متوجه مکالمه تند نفر جلویی می شم:
- قربان خدمتتون عرض کردم که ما برای پذیرش چک پول از مشتری حتما کارت شناسایی یا شماره تلفن می گیریم...
- تو اصلا می دونی با کی داری حرف می زنی؟
- شما؟
- یعنی تو من رو نمی شناسی؟
- نه متاسفانه. شما که کارت شناسایی تون رو نشون ندادید.
- نه مثل این که اصلا متوجه نیستی، اگه می دونستی من کی هستم که جرات نمی کردی شماره تلفن بخوای. مراقب حرف زدن و برخوردت باش.{ بعد هم رو کرد به مرد م رشیدی که کنارش ایستاده بود و گفت:" بیست تومن خرد داری؟ " بعد هم بیست هزار تومان رو پرت کرد جلوی نسخه پیچ و چک پول 50 هزار تومانیش رو پس گرفت و غرغر کنان از این که وقتش تلف شده برگشت و رفت ...}
داروخانه چی که تا اون لحظه مداخله نکرده بود شروع کرد به مزمت شاگردش که پسر مگه تو آقای چمران رو نمی شناسی، این چه طرز برخورده و.... پیرمردی که نفر پشت سر من بود نتونست طاقت بیاره و به داروخانه چی گفت:" آقا هر ... می خواد باشه این چه طرز صحبت کردنه؟ چه هم به محافظش می نازه، خودمون کردیم که لعنت بر خودمون، آخه یکی نیست بگه اگه اون اخوی نازنینش ....
"عدد عدد عدد عدد ... واسکازین و وازلین و ... مومنین و ...آی مرد سامری خفن شدی، در سه راه آذری کفن شدی... فکر خلق را...رو جهان بی کرانه را سند بزن...روی رود تشنگیت سد بزن...عدد عدد..."
