دیگه داشت طعم تصمیم انقلابی و بی مهابا که آدم بگه گور بابای غم نون یادم می رفت که امروز یادم اومد، فکر نمی کردم این همه انرژی بگیرم و احساس جوونی کنم و آرامش فکری پیدا کنم. حس و حال هایی که دیگه داشت برام آرزو می شد. لاکردار سن که می ره بالا آدم به راحتی تن به شروع کار تازه و تجربه تازه نمی ده و همش سعی می کنه یه جوری تکرار روز مررگی هاشو به هزار وسیله توجیه کنه، آدم هی خودش رو از غم نون می ترسونه ولی آخرش که چی؟ " بابا کلی کار نو می شه کرد." حالا فکر می کنم که یه عالمه پله جلومه قبلا ارتفاعی نداشت و لی حالا رو به بالکنه. آخ که پرپر می زنم برای هوای تازش و تغییر طعم نونی که می خورم، آخه تافتون خوردنم حدی داره شاید پنیر با نون لواش یا سنگک خوشمزه تر باشه. حالا که به پشت سرم نگاه می کنم می بینم هر وقت که تصمیم غیر مترقبه ای گرفتم به نفعم شده و یه جهش بوده، پس شک ندارم که درست دارم می رم، یاد 20 سالگیم به خیر!
راستی این چه کار احمقانه ایه که آدم رو زمین صاف رو پله راه بره؟ مگه با این ژست ها آدم پیشرفت می کنه؟ باز آدم پاش به پله رو به بالا گیر کنه و بخوره زمین می ارزه ولی زمین خوردن رو پله های افقی چی؟
