تبليغاتX
1984 - من و خودم

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

_ بابا جون مرد و تموم شد. حداقل به خاطر غرهایی که به هیراد می زنی شرم کن و بی خیالش شو. اگه نمی شه پس چرا هر وقت هیراد اسمش رو میاره قاطی می کنی و عصبی می شی و می گی:" اون دیگه مرده باید به فکر آینده بود. یک بار دیگه اسمش رو بیاری ..." حتی به خودت اجازه نمی دی اسمش رو به زبون بیاری.

_ ولی چی کار کنم؟ دست خودم نیست، ساعت که از نمیه شب می گذره داغ دلم تازه می شه. آخه من در همین مدتی که با اون بودم عاشق شدم، ازدواج کردم، همه این زندگی رو در همین سه سالی که باهاش بودم ساختم. تمام دوستی های پایدارم هم به مدد اون شکل گرفته. خاطراتم چی؟ تلخ هاش هم الان برام شیرین شده...

_حالا برای این که بغضت نترکه حداقل صدای هدفن رو تا ته زیاد کن تا حال و هوات عوض بشه و کمی از فکرش بیای بیرون.

" ... خاطرات عمر شیرین مرا، یادبود عشق دیرین مرا، در سکوت بی سرانجام بیابان، آتشی از استخوانم برفروزان، در میان بوته های خشک بی جان، در غبار آسمانگرد بیابان، بسوزان بسوزان، شعرهایم را بسوزان، برگ برگ خاطراتم را بسوزان ..."

_ای بابا این که حالم رو بدتر کرد. نه، فایده نداره هر چی آهنگ ها رو بالا و پایین می کنم از این لپ تاپ امشب همش غم می باره.

برای این که به این گفت و گوی تکراری و بی حاصل هر شبه خاتمه بدم، وصل می شم به اینترنت تا تلویحا بهش بگم، ساکت! طبق عادت رو میارم به چک میل، هر پنج ثانیه یه بار رفرش می کنم ولی حتی دریغ از یک میل ناخواسته، لاکردار دیگه بولتن آریا سهم هم برام نمی یاد تا بالا رفتن عدد میل باکسم کمی بهم هیجان بده و به جز رفرش کردن کلیک دیگه ای بکنم. صفحه وبلاگم هم پیش روم بازه، کامنت جدیدی هم ندارم که با خوندن و جواب دادن بهش سرگرم بشم. باز وسوسه اش میاد سراغم.

_یه بار دیدن که اشکالی نداره؟ یه سری بزن خب.

در حالی که سعی می کنم خودم رو بی تفاوت نشون بدم، کلیک می کنم. صفحه اول آخرین شماره شرق باز می شه. " راه دولت داری ثروتمندان را می بندیم" یعنی زدن این تیتر آخرین نقش من به عنوان روزنامه نگار بود؟  جوابی ندارم پس دوباره صدای هدفن رو تا ته زیاد می کنم:" سالم از سی رفت و، غلتک سان دوم، از سراشیبی کنون سوی عدم،... زاده ی پایان روزم، زین سبب، راه من یکسر گذشت از شهر شب، چون راه از آغاز شب آغاز گشت، لاجرم راه ام همه در شب گذشت،...شب ندارد سر خواب...من ندارم سر یاس، زیر بی حوصله گی های شب، از دورادور، ضرب آهسته ی پاهای کسی می آید..."

_ آخرش باز هم قهرمان بازی دیگه؟ یعنی چی که هنوز با " ضرب آهسته ی پای کسی می آید" حال می کنی؟ نکنه هنوز ...

_ اه، ببین یه اسپم اومده، بذار پاکش کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط علی حق  |