"بچه مردم" آل احمد، "درد فراموش شدن، درد جاودانه" احمد محمود، "چتر" غلامحسین ساعدی، "قریب الوقوع" بهرام صادقی، " عروسک چینی" گلشیری، "قتل نفس" جمال میر صادقی، "باران" اکبر رادی، "سوچ" غزاله علیزاده و "اشکفت بهمن" جواد مجابی آخرین داستان کوتاه هایی بود که در این چند روز خوندم. در این میان کار صادقی، رادی، علیزاده و گلشیری بیش تر از همه به دلم نشست. همزمان از صفحه 1200 رمانی گذشتم ولی دیگه از فهمیدن حتی یک جمله ساده از داستان و رمان عاجزم. دو روزه که دیگه هیچی نمی تونم بخونم. شاید رمان و داستان زده شده ام، نمی دونم شاید هم روحیه ام رو دیگه از دست داده ام. واقعیت اینه که آینده شغلی روز به روز تیره تر به نظر می رسه. ظاهرا دیگه باید پذیرفت که به آخر خط رسیده ام. چون باورش سخته، همچنان امیدوارم. شاید باید طرحی نو درانداخت و سبک و سیاق جدیدی رو پیش گرفت. باید به جای نا امیدی جستجو کرد و خلاقیت به خرج داد اما ای یاس ملون...
این روزها که می گذرد
شادم
زیرا
یک سطر در میان
آزادم
و می توانم
هر طور و هر کجا که دلم خواست
جولان دهم
- در بین این دو خط -
