هی با دو ساعدش سعی می کنه با فشار به چربی های انبوه شده بر روی زائده استخوانی دو طرف کمرش شلوارش رو کمی بالا بکشه و شونه ای بالا بندازه. می گن این تیک عصبیشه. شاید اگه یه بار در آینه می دید که پاچه های شلوارش همیشه حتی کوتاه تر از قوزک پاهاشن اینقدر برای پاپتی نشون دادن ظاهرش تیک نمی زد. یکی نیست بهش بگه مرد حسابی فرق موهات رو اگه از سمت راست سرت باز کنی دیگه لازم نیست برای بالا کشیدن انهنای جلوی موهای چربت از جلو چشمت هی نخ سیگارت رو از لای انگشتای دست چپت، بگیری میون انگشت شست و اشاره دست راستت و زرتی هم دستت بخوره به در و دیوار و میز و خیلی چیزهای دیگه از جمله دست چپت که مثل یه آلت براشینگ پایین می یاد و آتیش سیگارت بیفته، بعد هم مجبور بشی مثل زر کش ها پک های لپ گودانداز به سیگار نصفه و نیمه ات بزنی. اما متاسفانه بعد از تکرار میخ گونه این صحنه روی اعصابم، این بار خودم فهمیدم که اینم یه تیکشه. دیگه وقتی احساساتی می شه و شروع می کنه به آویزون شدن از گردن صفحه بند، به تنگ میام و زود صندلی چرخداری رو به کنار پاش می زنم تا شاید بشینه و تیک هاش آروم بگیره. اما مصحح هفته نامه که در نوبت تصحیح صفحه اجتماعیه زود می شینه رو صندلی تا نمی دونم یادآوری کنه سنی ازش گذشته یا این که به من بفهمونه همین یه صفحه اقتصادی که داره بسته می شه فعلا برای اعصاب هفت پشتش کافیه چون بلافاصه بهش می گه :" جوون! به جای کمربند دوبندی ببند. موهات رو هم همیشه کوتاه نگه دار." دو تا دستاش رو حلقه می کنه دور سینه پیرمرد و می گه:" مخلصتم که اینقدر به فکر خوش تیپیه منی، ما به همین حد خوش تیپی راضی ایم. حاجی!"
