تبليغاتX
1984 - توکلی

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

سلام و علیکی با آقای منصوری می کنم. سردی پاسخ های او را به دل نمی گیرم و بی توجه در حالی که سعی دارم او را تحقیر کنم و مسوول دفتر بودنش را به رخش بکشم، بی تفاوت وارد اتاق احمد توکلی می شوم. عجیب است که با همان لباس هایی که در عکس عباس کوثری از او دیده ام پشت میز چوبی چهار نفره نشسته است و مطابق غروری که از او سراغ دارم حتی روی صندلی نرمشی نمی کند که به ادای احترام تعبیرش کنم. نه در مقابلش بلکه در سمت چپش روی یک از دو صندلی میزش که فاصله بیشتری به او دارد می نشینم. پیشتر همراه با خمیده کردن قامتم سلامی عرض می کنم. سکوتی ممتد در فضای اتاقی که مملو از کتاب های اسیر کتابخانه های پشت سر اوست، حاکم است. خودش را سرگرم مطالعه نشان می دهد. برای شروع صحبت خودم را معرفی می کنم آن هم از نشریه ای که برایم مسلم است موضع منفی چندانی آن گونه که نسبت به ... داشت ندارد. بی درنگ می گوید:" شما را می شناسم همان کسی که در وزارت اقتصاد خاتمی کار می کردید." در ابتدا تصور می کنم که همین سطح از آشنایی منتقدانه او برای شروع مصاحبه کافیست که در پی دو ثانیه تامل من می گوید:" متاسفم که نوچه مشارکتی ها هستید." بار این حرف چنان سنگین است که یک آن تصمیم می گیرم پاسخ درخوری به او بدهم ولی زودتر از دو پلک زدن او به خودم مسلط می شوم و سعی می کنم تا بحث سهمیه بندی بنزین و ناکامی هایش که سخت مورد تایید او بوده را پیش بکشم. اما او همچنان بی توجه به سوال من ادامه می دهد:" حیف از شما که نوچه آدمی مثل صفایی فراهانی بودید." ماضی بودن فعل او بلافاصله من را به این نتیجه می رساند که توکلی هم با مظاهری رابطه دوستانه و خوبی داشته که همچون او کنایه آمیز از من گلایه می کند. همین مساله بر اعتماد  به نفسم می افزاید چنان که می پرسم:" بر فرض که چنین بوده مگر آقای مهندس چه اشکالی داشته؟" پیشانی اش را چروک می کند و با چشمانی تا به تا شده از من می پرسد:" فقط همین سوال من را جواب بدهید که ایشان ثروت خود را از کجا آورده اند؟" فنجان چایی مقابلم نیست که لبی تر کنم پس نگاهم را از روی میز چوبی می دزدم و محکم می گویم:" نمی دانم این بحث های حاشیه ای چه ربطی به موضوع گفت و گوی من  دارد؟" تازه ترین گزارش مرکز پژوهش های مجلس را ورقی دیگر می زند و می گوید:" جواب سوال من را بدهید." برای این که به این سوال های به زعمم بی اهمیت پایان دهم، می گویم:" چرا تا حالا از خودشان نپرسیدید؟" بلافاصله جواب میدهد:" تصور شما چیست؟" جواب می دهم:" ایشان از پیش از انقلاب در بخش خصوصی فعال بوده اند و ثروتی معادل یک میلیارد تومان به این معنی است که به طور متوسط در ماه کمتر از دو میلیون و نیم درآمد داشته اند. که چندان درآمد بالایی نیست." با قیافه ای حق به جانب می گوید:" فکر می کنید به همین راحتی این پول به دست اومده و رانتی در کار نبوده؟" بی درنگ می گویم:" شما طرفدار اقتصاد رانتی هستید." گزارش مقابلش را می بندد و کمی بی حوصله تر از ابتدای مصاحبه می گوید:" مصداق بیاورید." فکر می کنم که دیگه نوبت به من رسیده که ابتکار عمل را به دست گیرم، پس می پرسم:" فکر می کنید اقتصاد گردانان طیف راست مثل برخی موتلفه ای ها ثروت بعد انقلاببشان را از کجا آورده اند؟ جز با رانت؟" در حالی که دارد فکر می کند، سوال های مربوط به دوران وزارت کارش را در ذهنم مرور می کنم. زنگ تلفنی را بهانه می کند و مشغول صحبت می شود تا من هم فرصت کنم، خواب آلود، غلطی بزنم و در حالی که تازه ترین گزارش مرکز پژوهش ها را در دست مچاله تر می کنم، حس چایی سردی که خورده بودم را با بالا کشیدن پتویم جبران کنم...

او دیگر خیلی عصبی شده و من هم اعصاب لازم را برای ادامه گفت و گو ندارم، در ضمن خیلی احساس تشنگی می کنم، بی توجه به او از تختم بر می خیزم و راهی یخچال می شوم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط علی حق  |