خواندن گفت و گوي خانم حيدري با آقاي صانعي كه تموم ميشه، آقاي سروش در حالي كه داره نظر شخصي اش رو در مورد گفت وگو و اون سوال به زعم او بودار تقليد از مراجع مخالف ولايت فقيه مي گه، لايي روزنامه اعتماد ملي رو تا مي كنه تا چشمم اول به عكس خانم اسلاميه بيفته و بعد هم نام داوود پنهاني رو پاي گزارشش ببينم تا براي بار چندم ياد وان شب رويايي كه مهمون داوود عزيزم بودم بيفتم. داوود دوست داشتني پيش از عيد و در يك شب دلگير براي من، ميزباني گرم براي من و صميمي ترين دوستم شد. داوود فيلمي مستند رو كه به همت خواهرش تهيه شده بود رو برامون نمايش داد كه هنوز با گذشت حداقل 2 ماه روزي يكبار ياد شخصيت هاش مي افتم و شرمم مي شه. فيلم مربوط به وضعيت تحصيل دانش آموزان روستاهاي لرستان و معلمان عاشق اون ديار بود. اولين روستا حداقل 3 ساعت پياده با خط راه آهن فاصله داشت و فيلم تا نمايش مدرسه آخرين روستاي دور افتاده كه حداقل ۱۷ ساعت(شاید اشتباه کنم و بیشتر بود) پياده با خط راه آهن(اولين راه ارتباطي با جهان متمدن) ادامه داشت. طي راه هاي صعب العبور اين مسير جز به پاي پياده مقدور نيست. اما توان تحصيلي دانش آموزان اعجاب انگيزه، اون ها حتي موقعي كه در برابر به رخ كشيدن استعداد تحصيلي شون از نماينده آموزش و پرورش به عنوان هديه پول دريافت مي كنن، اصلا خوشحال نمي شن، چون پول در دنياي مبادله پاياپاي اونها و زندگي خودتامين شون معنايي نداره. وضع ظاهري مدرسه ها درد آوره ولي ديدن معلم هاي حق التدريسي كه ماهانه 40 هزار تومان عايدي دارن، درد آورتره. تازه اين رقم هر 3 ماه يكبار پرداخت مي شه. چه بسا معلم هايي كه در مسير آمد و شد به روستاها، بر اثر سقوط از ارتفاع مصدوم شدن و به دليل نداشتن بيمه، گوشه گير بيمارستان شدن. خلاصه مفهوم عشق رو در اون شب كه از عشق پولي آدم ها مي ناليدم، نه تنها حس كردم، به چشم ديدم، عشاق روزگار ما اين روزها در لرستان زندگي مي كنن.