تبليغاتX
1984 - یه دل میگه ...

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

صبح یعنی زمانی که من تازه یک ساعته خوابیدم زنگ می زنه، با خوشحالی میگه:" برا 26 ام بلیط گرفتم." سکوت می کنم تا بپرسه:" گیج خوابی نه؟ شنیدی چی گفتم؟ می دونم خوشحالی...برو بخواب...." از یک ساعت بعد تلفن ها شروع میشه ولی همه رو به پیغام گیر حواله میدم و با لجاجت سعی می کنم به خوابم ادامه بدم. " الو، بیژنم. ماهنامه کار و سرمایه رو گرفتم. سه صفحش با تو. مطلب برسون و غصه بیکاری رو نخور."  " الو. سلام. از مجله ... تماس می گیرم حق التحریرتون آمدست به همون آدرس روزنامه می فرستم." و الو الو و باز هم الو.

تو این مدت حسابی فکر می کنم. آخه بابا هنوز کلی کار نکرده دارم. نه مدرکم ترجمه شده، تکلیف خونه چی میشه؟ با هیچ جا تسویه نکردم. حتی جرات ندارم به کسی بگم. دلمم هم نمی یاد تا دوست و فامیل رو تو سرتاسر ایران ندیدم برم. برای این که تمرکزم بیشتر بشه وصل می شم به اینترنت، میل باکسم هم به جز یک ایمیل چیزی نداره و این حالت چقدر مایوس کنندست. همون یکی رو باز می کنم. " سلام داداشی شنیدم داری نمی یای؟ چون مثل این که مقصدت عوض شده، دیوونه اشتباه نکن بیا سیدنی و..." قطع می شم و باهاش تماس میگیرم. " سلام، میشه بلیط منو کنسل کنی؟" عصبانی میشه و میگه:" مسخره کردی؟ به قول خودت آرزوی 10 سالت داره محقق میشه اون وقت..." " همین که می گم. با من کلنجار نرو. تو برو من یک ماه دیگه میام. کلی کار دارم. اصلا به درک! آرزویی که بعد 10 سال از راه برسه می خوام ..." حرفمو قطع می کنه و میگه:" دیوونه! نکنه باز اون آبجیت پرت کرده که مونترال به درد کار تو نمی خوره ..." امونش نمی دم و گوشی رو قطع می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط علی حق  |