لابد یک شاعر سیاهه و من از یکی از شعرهاش این ها رو فهمیدم:
فکر نکنید حالا که در خیابان ها قدم میزنم و شلوار لی می پوشم، آزادم
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد
با ترس و ریش گرو گذاشتن
دموکراسی به دست نمی آید
نه امروز نه امسال
نه هیچ وقت خدا
دیگه ذله شدم از شنیدن این حرف
که:"هر چیزی باید جریانش را طی کند، فردا هم روز خداست."
من نمی دانم بعد از مرگ
آزادی به چه درد من می خورد
من نمی توانم شکمم را امروز
با نان فردا پر کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط علی حق
|