از دوشنبه بعد از ظهر از خونه بیرون نرفته بودم. اما دیگه امروز ظهر به اصرار او که تازه برگشته رفتیم بیرون. قبل رفتن تند و تند دنبال عینک آفتابیم می گشتم. اونی که تازه برام آورده و سعی کرده بود به سفارشم تیره ترین عینک دنیا رو پیدا کنه. وقتی پیداش کردم کلی خوشحال شدم آخه شیشه هاش حسابی کثیف بود. می گفت:" باقیمونده غذای هواپیما رو گذاشته بودم تو کیفم مثل این که چربیش ریخته رو عینکت. آخه می دونی که تو 8 ساعت پرواز آدم زود گرسنش میشه و اعتباری به بی اشتهایی اول پرواز نیست و..." همین طور که داشت کثیفی عینک رو با سرودن یک مثنوی توجیه می کرد، عینک رو به چشم زدم و راه افتادم. خوشحال بودم چون هیچ کس رو نمی دیدم. انگار که از سکوت طولانیم خسته شده باشه، گفت:" تو چرا اینطوری شدی، فکر می کنی همه تو اینجوری شدن اوضاع مملکت و بسته شدن روزنامه ها مقصرند. واقعا که؟! فکر کنم پاک دیوونه شدی. رضا راست می گفت، تو باید بری. بیخود خودتو می خوری. موبایلتو چرا خاموش کردی، خسته شدم از بس جواب تلفن های دوستاتو دادم. خواب ندارم از دستشون. خب اونام نگرانن. می خوان برات کار پیدا کنن و...." یادم افتاد که چقدر از همین دوستا هم تو اینجوری شدن اوضاع سهم دارند. پس از اونها هم متنفرم تا اطلاع ثانوی.